احمد بن حسين بن على كاتب

146

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

و از راويان معتبر شنيدم كه در زمان سلطان مبارز الدين محمّد كه باروى ميبد مىساخت و حفر خندق مىكرد و به تعجيل مردم را در كار داشته بود سلطان حاجى محمود شاه برسيد . زمانى در آن حيران [ شد ] و به محمّد مظفر نگاه كرد و گفت اى محمّد [ 193 ] چه كار مىكنى ؟ در جواب گفت كه خانهء خود محكم مىكنم تا از دشمن ايمن باشم . شيخ چون اين بشنيد بخنديد و نظر بر شاه شجاع انداخت و گفت چون ترا وقت برسد اين تركك ترا بگيرد ، و سخن همان بود . چون وقت درآمد شاه شجاع پدر را بگرفت و ميل كشيد . و كرامات او بسيارست . ذكر حاجى عليشاه پسر ديگر حاجى عليشاه بود ، و آورده‌اند كه در زمانى كه شيخ سعيد با فرزندان به كعبه مىرفت يك شب در بيابان فيد حاجى عليشاه از قافله دور افتاد و راه گم كرد . روز ديگر هرچند وى را طلب كردند نيافتند . چون قافله به ذات العرق رسيدند در حالت احرام بستن حاجى عليشاه را ديدند بر شيرى سوار شده به قافله رسيد . پياده شد و شير ناپديد گشت . پدر ازو سؤال كرد . گفت در بيابان به خضر رسيدم و ده روز مصاحب او بودم و با خضر طعام مىخوردم و مرا در بيابان چشمه‌هاى آب شيرين مىنمود و قولى با من كرد كه هر سال نزد من آيد و با هم صحبت داريم . / 164 / ذكر حاجى ابو بكر شاه پسر سيوم حاجى ابو بكر شاه بود ، و او را حالى غريب عجيب بود و از مردم اعراض كردى و كمتر اختلاط نمودى و بيشتر اوقات انزوا جستى و كس بر حال او اطلاع نداشتى و گاه‌گاه سه روز و چهار روز [ 194 ] گم شدى و باز پيدا گشتى و هم‌صحبت رجال اللّه بودى و ما فى الضمير گفتى . ذكر حاجى محمد شاه پسر چهارم حاجى محمّد شاه بود ، و او خليفهء آخرين بود و صايم الدهر و قايم الليل بود ، و افطار به نان جو و سعتر كردى ، و تمام سلاطين بنى مظفر مريد او بودند ، و در زمان او موقوفات دادائى زياده شد و خوانق معمور شد . و در بندر آباد و اشكذر و عزّ آباد و بيده و عقدا و هفتادر و اردكان آش فقرا و آينده و