علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
330
تاريخ بيهق ( فارسى )
فحواى بعض روايات تاريخى مستفاد مىشود اين شهر را با بعض بلاد ديگر يك ناحيه محسوب مىداشته و گاهى برسم اقطاع بيك شخص واگذار مىكرده اند ، چنان كه بندارى در تاريخ سلاجقه مىنويسد كه آلب ارسلان در سال 475 بوازيج و هيت و و حربى و سن را بشرف الدوله ابو المكارم مسلم ابن قريش واگذارد . ( بهمن آباد ) نام ديهى است در نيم فرسنگى مزينان در سر راه طهران . ( بيار ) بكسر اول بنا بضبط ياقوت در معجم البلدان نام دو محل است ، اول شهرى از توابع قومس ميان بسطام و بيهق كه بازاريان آن زنانند و دكان آنها خانهء آنهاست . دوم ديهى است از توابع نسا ، و مقصود در اينجا بيار نخستين است . ( بيدخشيدر ) بر وزن كى بخشى زر اكنون نام مزرعهايست در نيم فرسنگى ششتمد و آن را بخشيدر بر وزن بخشى زر مىگويند و مىنويسند . ( بيدستانه ) اكنون مزرعهايست نه ديهى ، و عامه آن را بدستو مىگويند بكسر اول و دوم . ( بيزك ) بنا بگفته مؤلف لغتى در برزه . ( بيشك ) ياقوت در معجم البلدان گويد بيشك بكسر باء و سكون ياء و فتح شين قصبهء بخش رخ از نواحى نيشابور و بنا بگفته بيهقى داراى بازار هست ليكن منبر ( مسجد جامع ) ندارد . نگارنده گويد در بخش رخ كه اكنون از توابع تربت حيدريه است محلى بنام بيشك نيست ، و از اسامى ديهها كه بدين نام مشابهت دارد يكى بزك بكسر اول و سكون ثانى است كه اهل قلم بسق بر وزن عشق مىنويسند و محتمل است كه اصل اين كلمه بيشك بوده و بعدها تحريف شده است . و ديگر بيزك است كه مؤلف در موضعى از كتاب ( ص 211 ) گويد برزه را بدين نام مىخوانند ، و در سبزوار هم ديهى بدين نام هست . و ديگر بيزه بر وزن ديزه است كه از قراى كوهستانى مزينان بشمار مىرود . ( ببشين ) در اين زمان ديهى بدين نام در سبزوار نيست . و از نامها كه در كتابت بدان نزديك مىباشد ببنش است ليكن بنيش را اهالى بونش مىخوانند و ظاهرا اهل قلم آن را بزعم خود تصحيح كرده و بنيش گفتهاند . ( پارسى ) نوعى از زرد آلو است در سبزوار كه اكنون پرسى بكسر اول گويند . ( پرون ) بر وزن ارزن ديهى است در دو فرسنگى ملوند « ميلوند » . ( پشا كوه ) اين نام در اينجا بسين بىنقطه و در جاهاى ديگر « ص 36 و 230 » بشين نقطهدار نوشته شده ، و در اينجا هم ظاهرا پشاكوه بوده و نساخ بعادتى كه داشتهاند در نقطه گذارى كلمه دقت نكرداند ، و اصل پشاكوه چنين مىنمايد كه پيشاكوه بوده و ياء بتخفيف حذف شده است ، و هر چه باشد اكنون بخشى بدين نام در سبزوار نيست . ( تقاق ) نام پدر سلجوق و جد سلاطين سلجوقى است و آن را دقاق نيز نويسند ، ابن اثير گويد كه دقاق در لغت تركى بمعنى كمان نو است . ( تقن ) بر وزن جسم و كتف بمعنى ماهر در تير اندازى است و ابن تقن مردى از قوم عاد بوده كه در عصر خود بمهارت در تير اندازى اشتهار داشته و در عرب ضرب المثل شده است .