علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
327
تاريخ بيهق ( فارسى )
سبزوار آنجا كه داخل خاك قومس مىشوند و آن را اكنون استربد بر وزن نشترزد مىگويند و مىنويسند ، در نزديكى فريومد هم ديهى بنام استربد هست . ( اسحاق آباد ) اكنون نام كشتزارى كوچك است در ميان مزينان و فريومد . ( اسد آباد ) در خود سبزوار اكنون ديهى بدين نام نيست ليكن در راه سبزوار بمشهد و نيز در تربت حيدريه ديهى بنام اسد آباد هست . ( اسفريس ) نام يكى از محلات جنوبى سبزوار است كه اكنون سبريز بر وزن تبريز گفته مىشود و در خود كتاب در جاى ديگر ( ص 268 ) اسبريس نوشته شده ، دروازه و كوچهاى هم بدين نام در سبزوار هست . و اسفريس بر وزن ول نويس در لغت بمعنى ميدان و عرصه و فضاست ، و آن را به چندين وجه ضبط كردهاند ، و از آن جمله ست اسپرس و اسپرز بر وزن رنگرز بفتح و كسر اول ، و ديگر اسپريس و اسپريز بر وزن رنگريز بفتح و كسر اول و سپريس بر وزن ادريس . ( اسفندارمذ ) مطابق تحقيق مؤلف بفتح ميم بايد گفته شود و در بعضى فرهنگها بضم ميم نوشتهاند ، و آن نام دوازدهمين ماه سال و پنجمين روز از هر ماه شمسى است . ( اسفندمذ ) نام روز سوم از پنجهء دزديده ( خمسهء مسترقه ) است . ( افچنك ) بفتح اول و كسر سوم ديهى است در يك فرسنك و نيمى طبس بيهق . ( افقم ) بر وزن اكرم كسى را گويند كه دندانهاى پيشين او چنان بر آمده باشد كه هنگام بستن دهان با دندانهاى فك ديگر جفت نشود . ( الخان ) اين كلمه در دو سه موضع از كتاب به همين شكل نوشته شده ، و ظاهرا مخفف ايلخان و بكسر اول است . و ايلخان لقب فرمانروايان ترك در حدود چين بوده و خان در تركى بمعنى فرمانروا و رئيس قوم است . ( الخان صينى ) صينى معرب چينى و مراد از الخان چينى گورخان ختابى است كه در قطوان با سلطان سنجر جنك كرد و او را شكستى سخت داد ( بسال 36 د ) ( انجمد ) بضم جيم بر وزن پنج و صد ديهى است در دو فرسخى ششتمد . ( الكره ) در ( نب ) ابگيره نوشته شده و املاء و تلفظ صحيح آن معلوم نشد . ( انكو ) اين نام در يك جا ( ص 35 ) ابكو نوشته شده و تلفظ و املاء صحيح آن معلوم نشد . ( ايزى ) بر وزن ديزى ديهى است در مشرق سبزوار بفاصلهء نيم فرسنك و معروف است كه ابو بكر سبزوار كه مولوى حكايت او را در مثنوى ياد كرده و در مقام تمثيل گفته است ( سبزوار است اين جهان و مرد حق * اندرين جا ضايع است و ممتحق ) از اين ديه بوده است . ( ايلى ) بفتح اول منسوب بايله از بلاد شام است ، اين كلمه را كتاب بتحريف اعلى نوشتهاند ( عت 141 ) ( بارق ) نام آبى در ميان قادسيه و بصره و نام طايفهاى كه در اطراف آن آب منزل داشتهاند بوده و بدين نام كوهى هم در تهامه هست . ( باروى ) ظاهرا منسوب به محلى ( بارو ) نام است ، اين نسبت در دمية القصر به همين املا ديده شد و در ( نب ) ( بازوى ) نوشته شده است . ( بازقن ) بر وزن ساز زن ديهى است در مغرب طبس بيهق كه اكنون باز قندمى نويسند بر وزن باربند .