علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

152

تاريخ بيهق ( فارسى )

و هزل بر طبع اين ابراهيم غالب بود ، وقتى كه دست ابو سعيد ضرير گرفتى چون بدر سراى طاهريان « 1 » رسيدى گفتى ايها الاستاذ صيانت كن روى خويش را از درگاه « 2 » ، و اين درگاه سراى چنان بودى كه سوار به اعلم بى آنكه علم بخسباند در وى گذر كردى - كه آل طاهر بفال نداشتندى علم بخسبانيدن - ابو سعيد ضرير منحنى گشتى و مردم از آن تعجب كردندى و آواز قهقهه از درگاه برخاستى . وقتى كه بكنار جويى « 3 » رسيدى و هنوز اندكى مانده بودى و دانستى كه اگر ابو سعيد بر جهد در ميان جوى افتد او را گفتى ايها الاستاذ قطع كن مسافت جوى را بجستن ، ابو سعيد « 4 » بيچاره جامه در هم پيچيدى و برجستى ، در ميان جوى افتادى ، و با اينهمه منزجر نشدى « 5 » و ياد نياوردى كه : لا يلدغ المؤمن من جحر مرات « 6 » و من جرب المجرب حلت به الندامة . و اين ابراهيم مغيثى غرس ايادى طاهريان بود ، چون آفتاب دولت ايشان بغروب مبتلى گشت « 7 » و نوبت بآل ليث رسيد ابراهيم مغيثى بدبيرى خلف بن الليث تمسك ساخت . روزى او را ابو الحارث سجزى گويد نامهء نويس « 8 » از جهت من بسجستان تا نيمى از ارتفاع ضياع من به صدقه بدرويشان دهند « 9 » شكر آن را كه مملكت خراسان امير يعقوب را مسلم شد ، بيهقى نامهء نوشت كه بايد كه جملهء املاك او « 10 » بفروشند و به صدقه بدرويش « 11 » دهند ، و نشان بستد « 12 » و نامه مهر كرد و بفرستاد ، قاصد « 13 » برفت ، و وكيل جمله ضياع او بفروخت و بها بر درويشان نفقه كرد « 14 » ، و چون جواب نامه باز رسيد ابو الحارث جامه چاك كرد و با افغان و شغب پيش يعقوب بن الليث آمد ، و يعقوب مردى ترشروى بودى « 15 » ، چون اين حال بشنيد چندان بخنديد و بر تخت ازين پهلو بر آن پهلو غلطيد « 16 » كه خواص او تعجب نمودند ، پس ابو الحارث را گفت عوض اين املاك از خاص من ترا املاك دهند ، و از خزانه نقدى دهند « 17 » و املاك تو باز خرند ، و دست تو گشاده است بر بيهقى تا داد خويش از وى بستانى « 18 » .

--> ( 1 ) چون بر در سراى طاهريان . ( 2 ) روى خود از درگاه . ( 3 ) نص ، وقتى كه بكنار جوى . ( 4 ) بو سعيد . ( 5 ) نگشتى . ( 6 ) مرتين . ( 7 ) مبتلى شد . ( 8 ) گفت نامه بنويس . ( 9 ) بفروشند و به صدقه بدرويشان دهند . ( 10 ) او را . ( 11 ) بدرويشان . ( 12 ) و نشان او بستاند ، ( 13 ) قاصد . ( 14 ) تفرقه كرد . ( 15 ) ترشروى و منقبض بودى . ( 16 ) غلطيد . ( 17 ) ترا نقدى دهند . ( 18 ) ستانى .