علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

82

تاريخ بيهق ( فارسى )

و پيش خواجه ابو الحسن انداخت و گفت اين مقدار آن نيرزد كه جوانمردى بدين واسطه از افطار امتناع نمايد و من از شرف مواكلت او محروم مانم . خواجه ابو الحسن گويد من گفتم اى عميد خراسان چهرهء بزرگى بنور كرم خويش بنگاشتى ، و آسمان معالى را بمحامد و مآثر بر افراشتى ، و مناقب خويش را نجوم ثواقب سپهر ايام « 1 » گردانيدى . و لبست « 2 » منك مواهبا منشورة « 3 » * لو كن فى فلك لكن نجوما و آن شب باملى فسيح و دلى شادان شب عيد مسرت ساختم . ديگر روز گفتم آخر خويشتن بر وزير عرض دهم ، بديوان رفتم و در مطمح بصر « 4 » وزير بايستادم ، وزير ساعتى در من تامل فرمود و سر در پيش افكند . گفتم صارت المعرفة نكرة . نسيتم اخلائى عهودى كاننا * على جبلى « 5 » نعمان لم نتجمع « 6 » خواستم كه باز گردم ، خادمى آمد « 7 » و مرا با سراى خاص وزير برد . وزير بعد الفراغ در آمد و مراعات تمام واجب داشت و گفت تذكر « 8 » ليلى و عهدا قديما * و ملكا كبيرا و فوزا عظيما و قال سقى اللّه عهدا تولى * فابلى شبابا و افنى نعيما زمانا كالفاظ سعدى صحيحا * فعاد كالحاظ ليلى « 9 » سقيما و قصه بر وى عرض دادم . گفت فردا كه آفتاب از شعاع خويش زر سوده بر جهان پراكند و شياطين ظلمت را در زندان زمين باز دارد « 10 » و خواجه سورى به خدمت درآيد * تا حق خدمت گذارد « 11 » تو بر اثر وى در آى ، تا آنچه از اكرام و انعام واجب بود در باب تو تقديم افتد ، و از سورى شكرى نشر كن كه بنان و بيان از نهايت و قصاراى آن عاجز آيند « 12 » و قدرت انسانيت و استطاعت بشريت بادراك جمل و تفصيل آن نرسد ، كه

--> ( 1 ) نص ، ايام خويش . ( 2 ) نص و نب ، و ليست . ( 3 ) نص ، ميسورة . ( 4 ) نظر . ( 5 ) نص ، حبل . ( 6 ) نص ، لم يتجمع . ( 7 ) بيامد . ( 8 ) نص ، مذكر . ( 9 ) نص ، ليل . ( 10 ) نص ، باز در آرد . ( 11 ) سا . ( 12 ) آيد .