ميرزا شمس بخارايى
89
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
ناپسنديده مىنمود ، بلكه همه را به قتل مىرسانيد . چون فرستادهء امير حسين به كرمينه رسيد و نامهء امير را به عمر خان سپرد ، عمر خان به فرمودهء امير و برادر خود لشكر انبوهى حاضر آورده به جانب بخارا سرعت نمود و خود را به پشت دروازهء بخارا رسانيد . بر حسب دستور امير حسين در بيرون شهر اطراق نموده ، هجده روز در خارج شهر مىزيست و همه روزه گوش فرا شهر داشت . روز هجدهم عارضهء امير حسين رو به شدّت نهاده ، طبيبان حاذق هر چه كردند از علاج و از دوا * رنج شد افزون و علّت ناروا تا اينكه در همان روز از اثر سودههاى الماس كه شريف بيگ به راهنمايى كوشبيگى به او خورانيده بود ، بار سفر عقبى بسته به سراى ديگر شتافت ، و همان ساعت به عمر خان آگاهى دادند و او با قشون كرمينه از پشت دروازه برخاسته « 1 » وارد شهر گرديد . بزرگان و رؤسا او را پذيره شده با احتشام تمام وارد ارگ شد و به جاى برادر جلوس نموده ؛ پس امير حسين را غسل و كفن نموده در مقبرهء نياكانش به خاك سپردند . اين بنده ميرزا شمس حضور داشتم و وقايع مندرجه را خود به چشم ديده نه اينكه شنيده باشم . زمانى كه عمر خان در بيرون دروازهء بخارا سكون داشت ، تمام بزرگان را به وعده و وعيد خوشنود داشت تا اينكه امير حسين را اجل فرا رسيد و در گذشت . چون عمر خان به جاى او جلوس نمود ، ديگر گذشته را فراموش كرده ، تمام شبانهروز خود را به باده كشى و جام پيمايى مىگذرانيد . دقيقهاى در فكر مآل كار خويش نبود ، بلكه دمى را به عالمى ترجيح مىداد تا اينكه اهالى شهر بخارا رفته رفته از حال او آگاهى يافته و جسته جسته به شهرهاى ديگر نيز آگاهى در رسيد . امير نصر اللّه خان در كارشى از باده پيمايى برادر آگاه شده به خيال لشكر كشى افتاده و تأمل مىنمود تا فرصتى به دست نمايد . در مدّت سه ماه لشكرى در كارشى مهيّا ساخته ، به جانب سمرقند شتافت . محمّد صفدر خان پسر كوشبيگى كه شرح حال او را نوشتهايم ، از زمان حيات امير حيدر در سمرقند حكمرانى داشت . چون از آمدن
--> ( 1 ) . اساس : برخواسته .