ميرزا شمس بخارايى
36
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
بر افرازد . عبد العزيز خان دل خوشى از پدر نداشت ؛ زيرا او پيش از اين رويداد چندين بار : « به وسيلهء خواجگان معتبر و سرداران معمّر التماس نمود كه ، چنانچه امام قلى خان در بخارا سكونت اختيار نموده ، بلخ به شما وا گذاشته بود ، شما نيز بخارا را دار الخلافه ساخته ، بلخ به من عطا كنيد . قبول نكرد . چه ندر محمّد خان چهل سال در بلخ گذرانيده ، اندوختهء عمرش در آنجا بود و آب و هواى آنجا با طبعش سازگار ؛ لهذا دل كندن از آن مكان و نقل و تحويل نقد و جنس چندين ساله از بلخ و بخارا بر او دشوارى مىكرد ، از اين ممر عبد العزيز خان را به عدم قبول التماس رنجانيد . » « 1 » اين موضوع بين پدر و پسر ستيزه و ناهمسازگارى به وجود آورد . مسئلهء بلخ در آن روزگار به صورت يك امر حياتى و حسّاس در آمده بود و شاهزادگان بر اين باور بودند كه هر كدام به واليگرى آنجا تعيين شود ، برترى و قدرتى خواهد داشت كه مىتواند تاج و تخت ديگرى را به مخاطره بيندازد . در خور نگرش است كه اين شهر از ديد اقتصادى در برابر بخارا يك هماورد با اهميّت شمرده مىشد . ندر محمّد پس از اين رويداد ناگزير به سوى بلخ پناه برد ، 1055 ه . ق / 1645 م ، او در آنجا حكمرانى سرزمينهاى : اندخوى ، شبرغان ، قندوز ، كولاب و سنگ چهار يك را به پنج تن از فرزندان خود سپرد تا بدينگونه آنان را از اقدام عليه خود باز دارد ، اما هيچ سودى نبخشيد . شاه جهان فرمانرواى مغول فرصت را غنيمت شمرده همان كينهء قديم كه به سبب تاخت و اسير كردن مردم كابل از ندر محمّد خان در دل داشت ، از اين آشفتگى بهره برد و مراد بخش پسر خود را به فرماندهى سپاه نيرومندى به سوى بلخ و بدخشان فرستاد تا قلمرو اجدادى مغولان در آسياى مركزى را ضميمهء امپراتورى هند سازد . در نبردى كه ميان خسرو سلطان حاكم غور - پسر ندر محمّد خان - و سپاه مغولى روى داد ، خسرو شكست خورد و به اسارت سپاهيان مغول در آمد . ندر محمّد از اين پيش آمد هراسيده ، از راه شبرغان به سوى ايران فرار كرد و به شاه عبّاس دوم پناه برد ، 1505 ه . ق / 1645 م ، در اين سفر ، قتلق سلطان فرزند و محمّد قاسم نوادهء ندر محمّد خان ، كه پس
--> ( 1 ) . شاه جهان نامه ، ج 2 / 364 ؛ نيزرك : عبّاسنامه / 74 ؛ تاريخ مقيم خانى / 67 .