ميرزا شمس بخارايى

119

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

اموال منهوبهء ايرانيان فرمان داد كه هر گاه تعلّل و مسامحه در استرداد اسراى ايرانى به عمل آيد ، اينك از پى نامه با لشكر ايران بدانسو تاخته و تلافى كردار شاه مراد را به دم شمشير برّان خواهم داد . پس نامه را با پيكى سريع در سنهء 1796 به جهت ابو الغازى فرستادند . چون نامه رسيد و شاه مراد از لشكر كشى آقا محمّد خان آگاهى يافت ، به بعضى از خوانين و حكامى كه در حدود خراسان داشت ، بدين مضمون نامه‌اى نوشت : از قرارى كه آگاهى رسيد يك نفر خاجه با لشكر ايران به حدود خراسان آمده . البته او را گرفته مغلولا به بخاراش بفرستيد و هر گاه در خود قوّت و قدرت مقابلهء او را نمىبينيد به من اطّلاع بدهيد تا با لشكر بخارا و اوزبيك بر او تاخته ، پيكار و جنگ او را ساخته شوم . وى را دستگير و همراهانش را از دم شمشير بگذرانم . نامه را به همراهى چند تن سوار به خراسان فرستاده داشت . اگر چه آقا محمّد خان از جواب شاه مراد غضب نموده ، مصمم بود كه به بخارا تاخته ، مرز و بوم آن ميشوم را پى سپر اسبان نمايد ؛ ولى مقارن آن حال پيكى در رسيد و چنين آگاهى آورد كه امپراتور دولت روسيه لشكر بسيار به فرماندهى « كراف زوبوا » به حدود غربى ايران فرستاده است . چون آن حدود خالى از عسكر و لشكر ايران بود ، آقا محمّد خان جلوگيرى دولت بزرگ روس را مهمتر شمرده به ترك تسخير بخارا گفته ، تنبيه و گوشمالى شاه مراد را به وقت ديگر موكول نموده به تعجيل شهاب با لشكر جرّار ايران بدان حدود مغرب به شتاب آمد كه مبادا افواج دولت روس چشم زخمى در آن سامان وارد آورند . چون خبر مراجعت آقا محمّد خان را به شاه مراد رسانيدند ، پس از اندك زمانى ابو الغازى خان را مجبور نمود كه به امورات ملكى مداخله نكند [ و ] « 1 » در كنج انزوا عزلت گزيند . ابو الغازى خان عريضه‌اى به سلطان عثمانى نگاشته استدعا كرد كه سلطان اسم پادشاهى به او نهاده او را بدان اسم ياد نمايند . امّا چون عريضهء او به سلطان عثمانى رسيد ، لقب « ولى النعم » و « قورچى باشيگرى » به وى داد .

--> ( 1 ) . اساس ندارد با توجه به فحواى عبارت افزوده شد .