ميرزا شمس بخارايى
105
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
مانند برگ درختان خزانى به زمين مىريختند . پس لشكر چين ديگر تاب مقاومت نياورده و به جهت اينكه در دست خوقنديان كشته نشوند ، بعضى خود را از شوامخ كوه پرتاب نموده و برخى دبهء باروت را در بغل خود گرفته آتش مىزد كه آنها نيز از قوّت باروت از كوه پرتاب مىشدند . گروهى به دست خود شكم خود را مىدريدند . القصّه ، تا غروب آفتاب به غير از پنجاه نفر از اهل « كالماك » « * » ديّارى از آنها زنده نمانده بود و ما را از كار آنها بر تعجّب افزود كه خود را مىكشتند و به اين راضى نمىگرديدند كه در دست ما كشته يا اسير شوند و يوسف خواجه « 1 » بر آن پنجاه تن كالماكى بخشوده از كشتن آنها در گذشت . از كمر و بغلهاى قشون چين مبالغ خطير مسكوكات طلا كه يا پنى و نيم پاپنى مىنامند ، به دست لشكريان خوقند و داوطلبان كاشغر غنيمت افتاد . پس اسلحه و ادوات جنگى آنها را از شمشير و غيره جمع نموده نزد خواجه « 2 » آوردند كه تمام آنها را به قشون تقسيم نمود . ولى آن پانصد تن كه در قلعه بودند ، يعنى در قراولخانه ساخلو بودند ، قرار دادند كه هر گاه قشون خوقند ، كاشغر را مسخّر نمودند آنها اسلحهء خود را ريخته و تسليم شوند . يوسف خواجه « 3 » قبول نموده و متعرّض آنها نشد . آن شب را نيز در آنجا اطراق نموديم . هنگام بر آمدن آفتاب كوچ كرده به جانب كاشغر روانه شديم . تا نزديك غروب آفتاب يازده فرسنگ راه طى نموده به يك فرسنگى شهر كاشغر رسيديم . اردو در آنجا اطراق نمود . اهل كاشغر از آمدن يوسف خواجه « 4 » آگاه شده تا نيمهء شب متجاوز از پنجاه هزار مرد و زن به نزد خواجه « 5 » آمده ، فرياد مىزدند كه ما تمام فدويان يوسف خواجه « 6 » كه پير زاده ماست مىباشيم و به خواجه « 7 » اظهار فدويّت مىنمودند و خود را به پاى او مىانداختند و سر تسليم در خدمتش مىسپردند . ولى ، هر چه از طايفهء قره داغلى در شهر بود از آنجا فرار نموده خود را به قلعهاى كه در دامنهء كوه و در دست چينيها بود رسانيده بودند . هنگام بر آمدن آفتاب ، يوسف خواجه « 8 » امر به حركت كرده با آن عسكر و لشكر و فدويان وارد كاشغر گرديد و فرمان داد
--> * . كالماك / قالموق . 1 تا 8 . اساس : خاجه .