جمال رضايى

604

بيرجندنامه ( فارسى )

سفر " مىخواند ، آنگاه سينى را پيش او مىگرفتند و او پس از گفتن " بسم اللّه الرحمن الرحيم " نخست قرآن را با دو دست از روى سينى برمىداشت و مىبوسيد و بر ديدگان خود مىگذارد و برمىداشت ، بعد مردى قرآن را از وى مىگرفت و بالاى سر او نگه مىداشت و او را از زير قرآن رد مىشد و مىگفت : " خدايا به اميد تو " . سپس آينه را برمىداشت و چهرهء خود را در آن مىنگريست و آن را روى سينى مىنهاد ، بعد كاسهء آب را برمىداشت و در پيش پاى خود به سمت جلو مىريخت تا راه او روشن باشد ، آنگاه پنجه و كف دست راستش را روى بشقاب آرد مىگذاشت بطورى كه اثر كف دست و انگشتانش روى آردها نقش مىبست ، پس از آن از ظرف نقل و نبات دانه يا حبّه‌اى برمىداشت و به دهان مىگذاشت تا دهنش شيرين شود و شيرين‌كام به خانه برگردد و سرانجام پاى راستش را پيش مىگذاشت و راه مىافتاد ، در اين هنگام معمولا مادر ، يا همسر و يا خواهر بزرگش اين رباعى را خطاب به او مىخواند : اوّل ما شماره ب خدا مسپارم avval mo semare be xoda mesparom ( اول من شما را به خدا مىسپارم ) . ديّم ب الىّ مرتزا مسپارم doyyom be aliyye morteza mesparom ( دوّم به على مرتضى مىسپارم ) . سيّم ب سكينه دختر خرد هسى [ ن ] seyyom be sekine doxtar xorde hosey [ n ] ( سوّم به سكينه دختر خرد حسين ) . چارم ب شهيد كربلا مسپارم carom be sahide karbala mesparom ( چهارم به شهيد كربلا مىسپارم ) . پس از حركت اگر اوّلين كسى كه به جلوى او مىرسيد " مرد " بود شگون داشت و به فال نيك مىگرفتند و اگر زن بود نه . اگر نقطهء آغاز سفر از خانهء مسافر فاصله داشت چند نفر او را تا آنجا بدرقه مىكردند و اگر سفر زيارتى بود يكى دو نفر كه صداى خوشترى داشتند " چاووشى " مىخواندند و " گلبانگى " سر مىدادند . پس از آنكه مسافر حركت مىكرد اوّل نانهايى را كه در هشتى يا دهليز خانه گذاشته بودند و او از بين آنها گذشته بود بر مىداشتند و به فقرايى كه از كوچه مىگذشتند مىدادند و يا همه را براى يكى از نيازمندان محلّه مىفرستادند و يا توى كوچه به ديوار تكيه مىدادند كه رهگذرى مستمند آن را براى خود بردارد . پول‌ها را نيز به بينوايان مىدادند . در دو سه روز اوّل پس از رفتن مسافر آشنايان به " جاخالىبا [ د ] " او مىآمدند ( " جاخالى