جمال رضايى
322
بيرجندنامه ( فارسى )
صداى بلند مىگفتند « گلن كيم » كه بعدها فهميدم در تركى « كيست كه مىآيد » معنى مىدهد . شخص عابر در مقابل مىگفت « آشنا » يعنى آشنا ( در مقابل غريبه ) شبگرد آن وقت مىپرسيد اسم شب ؟ و در اين هنگام عابر به او نزديك شده رمز اسم شب آن شب را به گوش او مىگفت . در غير اين صورت او را به « ميرشوّخونه » يعنى « خانهء مير شب » كه در وسط بازار بيرجند بود مىبردند و تا صبح او را به حالت زندانى نگه مىداشتند « 1 » . » پس از آنكه در دههء نخست اين سده سازمان ادارى مملكت دگرگون شد . در بيرجند - مانند ساير شهرهاى ايران ادارهاى به نام « نظميّه » - كه بعدها به « شهربانى » تغيير نام داد - تأسيس گشت كه يك افسر پليس در مقام رييس و چند درجهدار و چندين « پاسبان » امنيّت شهر را عهدهدار شدند . 2 - نظافت شهر : در آن زمان اغلب كوچههاى شهر سنگفرش بود ولى سنگها شكل منظم هندسى نداشت به همين سبب راه رفتن بر روى سنگفرشها چندان آسان نبود و گاه پاى انسان برمىگشت و پيچ مىخورد و مايهء درد و رنج مىشد . رفتوآمد چهارپايان و ستوران در شهر و سرگين و فضولات آنها و رها بودن گاوها در كوچهها در كثيف شدن معابر شهر بسيار مؤثّر بود « 2 » . از سوى ديگر يك رسم ديرينهء بسيار پسنديده باعث مىگرديد كه كوچهها - يا دستكم قسمتى از كوچهها - تميز و حتّى خوشبو شوند اين رسم اين بود كه معمولا بانو يا كلفت خانه هر روز بامداد پگاه در خانهء خود را آبپاشى مىكرد و جارو مىكشيد و مقدارى « اسپند » دود مىكرد و در كنار ديوار - جنب در ورودى خانه - در گوشهاى مىريخت ، اين اسفند نيمسوخته تا وقتى كه به تمامى مىسوخت دود مىكرد و كوچه را با رايحهء خود خوشبو مىداشت ؛ آب و جارو كشيدن جلوى در ورودى خانهها قسمتى از كوچه را تميز مىكرد ولى نظافت عمومى شهر را « بلديّه » ( شهردارى ) برعهده داشت ؛ بدينسان : « بلديّه » تعدادى سپور يا رفتگر كه به آنها « جاروكش » ( جاروكش jaru kas ) مىگفتند در اختيار داشت كه وظيفهء آنان جاروكردن كوچهها بود . « جاروكش » ها جاروهايى بزرگ دسته بلند ( همانند دستهء بيل ) داشتند و معمولا گروهى عمل مىكردند . هر دسته از آنان يك يا دو
--> ( 1 ) . نك : هيل . اف . « نامههايى از قهستان » . ترجمهء دكتر محمد حسن گنجى . صفحهء 31 . يادداشت 3 . ( 2 ) . هرچند فقيرزادگانى ( دختر و بيشتر پسر ) بودند كه سبدهايى در دست داشتند و توى كوچهها حركت مىنمودند و هرجا سرگين خر يا اسب و « تپالهء » گاو و يا « جلّهء » شترى مىديدند جمع مىكردند و در سبد مىريختند و آنها را براى سوخت به خانههاى خود مىبردند و يا مىفروختند .