بابا صفرى

83

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

دسته دوم پيروان شريعتند . اينان در هردوره و زمانى از دينى تبعيت كرده با انجام تشريفاتى كه پيام آوران الهى تشريع فرموده‌اند وظايف عبوديت خود را در برابر خالق بجاى آورده‌اند . اينها خدا را از طريق كتب آسمانى ميشناسند و با تعاليمى كه از رهبران دينى ميگيرند تمايلات معنوى خود را در اعتقاد بمبداء آفرينش ارضاء مينمايند . تصوف و عرفان : جماعت سوم اهل طريقتند كه معتقدند خدا را با صغرى و كبراى منطقى و تعاليم و احكام تشريعى نميتوان شناخت بلكه آن ذات مقدس را فقط از راه دل ميتوان دريافت و با كشف و شهود است كه ميتوان به دو رسيد . پاسكال در اينباره جملهء معروفى دارد و ميگويد « دل دلايلى دارد كه عقل را بدان راه نيست » « 1 » . بعضى از اينان ، كه بعناوين صوفى و عارف شناخته ميشوند ، بنوعى وحدت وجود اعتقاد دارند و از اين رهگذر خود را جزئى از وجود كلى تصور مينمايند . روشنتر بگوئيم اينها چنين مىپندارند كه در ازل روح انسان جزئى از هستى مطلق بود و در عالم ملكوت قرار داشت ولى بر اثر خطائى كه از او سر زد از آن مبداء عالى دور گشت و از عالم بالاتدنى يافته در زندان مادى بدن محبوس گرديد . به گمان اينان در جهان هيچ مصيبتى براى انسان بالاتر از اين جدائى نيست و براى جبران آن خطا شخص بايد رياضت بكشد و از لذايذ دنيوى پرهيز كند تا روح خود را پاك سازد و آن را آمادهء وصل با اصل خويش گرداند . ملاى روم كه خود از عرفاى نامى جهان است اين جدائى را از زبان « نى » تشريح مىكند و سوز و گداز عارف را از اينجهت سبب حزن و اندوه او و قابل ترحم ديگران بيان مينمايد و در اول كتاب خود چنين ميگويد : « بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جدائيها شكايت مىكند

--> ( 1 ) - فيلسوف عارف مسلك و رياضىدان معروف فرانسه است كه در قرن 17 ميزيست . آن گفتار او به زبان فرانسه چنين است : Le Coeur a des raisons que la raison ne les connait pas .