بابا صفرى
84
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق هركسى كو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش هركه او از همزبانى شد جدا * بىنوا شد گرچه دارد صد نوا » اين ابيات زمينهء ذهنى يك صوفى و عارف واقعى را در باب مبداء و جدائى خود از آن بيان مينمايد و مولوى در ابيات ديگريكه در اين داستان سروده است ما را از واقعيت هستى و نخستين مقام و مرتبهء انسان غافل ميداند و با تأكيد باينكه روح را بايد از آلايشهاى مادى پاك كرد تا او را شايستهء درك اصل نمود ، بصراحت ميگويد : « آينهات دانى چرا غماز نيست * ز انكه ز نگار از رخش ممتاز نيست آينه كز رنگ و آلايش جداست * پر شعاع نور خورشيد خداست رو تو زنگار از رخ او پاك كن * بعد از آن آن نور را ادراك كن » بارى مرد حكيم كه از راه عقل خدا را ميشناسد گاهى به ظاهر خود را مستغنى از تشريفات ديانت مىپندارد و اين از نظر شريعت گناهى بشمار ميآيد . زيرا از نظر انسان متشرع ، عبوديت در برابر خالق و بجاى آوردن وظايف دينى ، اساسىترين وظيفهء هرفرد است و بهترين وسيلهء اظهار اين بندگى نيز قبول قول انبياء و اجراى تشريفات مقرر در باب عبادت مىباشد . اما عارف ، كه در اصل خود را جزئى از خدا ميداند و مثل حسين بن