بابا صفرى

166

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

دعا ميآمدند و شركت در اين بدرقه را نوعى احترام بخاندان نبوت ميدانستند . از اينرو صبح روز حركت كاروان شهر به صورت تعطيل در ميآمد . مراجعت از سفر زيارت نيز هيجان‌انگيز بود . از چند روز قبل چابك‌سوارى ، كه معمولا همان چاوش بود ، خود را به شهر ميرسانيد و علم در دست در بازار و كوچه روز ورود زوار را اعلام مينمود . در آن روز نيز مردم براى استقبال از كسان و دوستان به حركت در ميآمدند و نزديكترين آنها بهريك از زائران ، گوسفندهائى بر سر راه آنها قربانى ميكردند . زائران روى اسب از ميان مردم ميگذشتند و دو دست خود را براى مصافحهء مستقبلين در طرفين ميگرفتند . جمله‌ايكه مصافحه‌كنندگان به زوار ميگفتند اين بود كه « خدا قبول كند » يا « زيارت قبول » و جوابى كه مىشنيدند چنين بود « خدا بشما هم روزى كند » ، « بشما هم قسمت شود انشاء اللّه » . بدرقه و استقبال زوار بسيار ديدنى بود و حالت روحانى خيره‌كننده‌اى داشت و ادب و احترامى كه مردم نسبت بهم و زوار ابراز ميكردند غير قابل توصيف بود . زائران با همين وضع بسوى خانه‌هاى خود ميرفتند و در پيشاپيش آنهائيكه ثروتمند بودند يا در شهر و اجتماع حسن شهرت داشتند ، دراويش و مداحان با آواز بلند اشعارى ميخواندند . در مقابل در خانه گوسفندى براى قربانى حاضر بود . زائر توقف ميكرد تا آن را ذبح كنند و سر از تن آن جدا سازند تا او از ميان آن دو بگذرد . در مدخل حياط خانه منقلى از آتش آماده ميكردند و در موقع ورود مسافر اسپند در آن ميريختند . زائر سه روز در خانه ميماند و مردم دسته‌دسته بديدن او ميآمدند و قبول زيارت ويرا آرزو ميكردند . در اين روزها بتناسب امكانات اقتصادى مسافر ، در خانهء او ناهار و شام تدارك ديده ميشد و از خويشان و دوستان براى اين وليمه دعوت به عمل ميآمد . در اين مهمانى از كسانى هم دعوت ميشد كه بعنوان چشم روشنى هديه‌اى بخانهء زائر فرستاده بودند . بطوريكه گفته‌ايم در آن تاريخ اين تحفه‌ها عبارت از كله قند و در پيش بانوان