ميرزا احمد ميرزا خداوردى

236

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

پيش رفتيم ، سر زده تعظيم نموديم . ديديم سركار بگ از دور چشمهاى خود را به طرف من راست كردند ، به من ملاحظه مىفرمايند و من در حقيقت بسيار خوفناك شديم . با خود فكر نموديم : بلكه امشب راى اين مرد تغيير « 1 » يافته باشد ، خلاصه قدرى هم به نزد من رسيد ، يك دفعه به طرف نوكران و فراشان به طورى ملاحظه فرمود ، ايشان در آنجا ايستادند ، تا اينكه خود را رسانيد به من و دو ورق كاغذ از بغل خود بيرون آورد داد به من . دست خود را به دوش من گذاشت . ديدم مطلبى به من ابراز كرد كه من بنويسم كه پدر به پسر خود اعتبار نمىكند و من در دل خود مىگفتيم : لعنت به روى من ، كه ببين اين مرد چطور ساده‌دل است ! من به آن خيانتها امروز آمده‌ام ، او اين‌طور مطلب « 2 » به من بيان مىكند . خلاصه مطلب « 3 » را به من گفت . فرمودند : برويد به اندورن اطاق من به زودى بنويسيد . من حالا از ديوانخانه مراجعت خواهم كرد . خلاصه من رفتم « 4 » به اطاق همان دو طغرا كاغذ را نوشتيم « 5 » ، كاغذها را گذاشتيم زير نمد ، رفتيم به حضور سركار بيگ كه ما را ديد ، فرمودند كه كاغذها را ننوشتيد « 6 » ؟ عرض كردم : كاغذها را نوشتيم گذاشتيم در اطاق . فرمود : پس برويم و آمد كاغذها را خواند . بسيار پسند كرد . از راه التفات رو به من كرد گفت : هيچ عيبى نداريد ، حيف به ظلم آقا صبر نمىكنيد ! خلاصه هر خيانتى از شما صادر شده بود ، من همگى را گذشت فرموديم . من هم عرض كردم : قربانت شوم كه اگر بعد اليوم امر خلافى از من صادر بشود ، گردن ما را بزنيد ! خلاصه روز به روز حرمت من زياد شد و از براى ما چوخاى ماهوت گرفت و علاوه يك دسته خلعت التفات فرمود . طورى شد كه من شبها مىخوابيديم ، خدا خدا مىكرديم كى صبح مىشود كه برويم به حضور سركار بيگ . اما در آن اوقات يك نفر بر سبيل نوكرى آورده بودند موافق دستور العمل شاهى خدمت بكند كه بسيار حرام‌زاده و عرضه‌چى مىبود و او رفته بود خلوتى از دست سركار بيگ به نچالينگ شكايت كرده بود و جناب سركار از اين مرحله آگاه شد . او را آورد آن‌قدر چوبكارى

--> ( 1 ) . در نسخه « تقاير » . ( 2 ) . در نسخه « مطلب‌ها » . ( 3 ) . در نسخه « مطلب‌ها » . ( 4 ) . در نسخه « رفتيم » . ( 5 ) . در نسخه « نويشتيم » . ( 6 ) . در نسخه « نه‌نوشتيد » .