ميرزا احمد ميرزا خداوردى

237

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

نمود ، مشرف به موت گرديد و او را از خانهء خود دوانيد و از اهل قريهء رود كناررود مىبود . اهالى آستارا هميشه به چنين كار شايق بودند . او را به سر تابوت « 1 » گذاشته ، آوردند به حضور نچالينگ لنكران و شكايتهاى بدى كردند و نچالينگ هم با سركار ساختى نداشت ، همين مرحله را فورا به حضور غبورناطور بادكوبه نوشتند . لهذا از طرف غبورناطور حكم صادر گشت : حكما سركار حاج مير عباس بيگ را روانهء شهر بادكوبه نمايند « 2 » . لهذا قلعه بيگى چند دفعه آمد به حضور بيگ ، حكم غبورناطور را آورد خواند ، سركار بيگ به حرف قلعه بگى گوش نداده ، قلعه بگى مراجعت كرد . خلاصه كشاكشى كلى به عمل آوردند . آخرالامر خويش و اقوام سركار بيگ آمدند دلالت كلى نمودند [ و گفتند : ] لااقل شما برويد به قلعهء لنكران در آنجا منزل بكنيد كه مىنويسد نچالينگ به حضور غبورناطور كه حاج مير عباس را آورده شد به قلعه ، اما بسترى است ، قوهء آمدن به شهر بادكوبه را ندارد . و به هزار سعى ، سركار آمد در قلعه و در عمارت ينارال ميرى بيگ مشهور منزل كرد و نشست [ و ] گفت : از اينجا به جايى ديگر نمىروم . خلاصه همان شب اول او در قلعه ماند . من در خانهء او با خود فكر كرديم : اين خدمت كردن نيست ، آقا در محبوسخانه بخوابد و من در طالار او بخوابم . فردا صبح رفتم حضور سركار حاج مير عباس بگ و عرض كردم كه قربانت شوم ! براى من چه فكر دارى ؟ فرمود : براى شما چه فكر است ، بخوريد خوراك من ! شبها در طالار من سينهء خود را بدهيد به باد ! من عرض كردم : فدايت شوم ! اين كار را قبول نخواهم كرد . اگر التفات داريد ، مقرر فرموده بيايم من هم در خدمت شما در اينجا بمانم . فرمودند : من در اينجا محبوس هستم ، به شما هم بگويم شما هم بياييد « 3 » در حبسخانه بنشينيد ؟ من عرض كرديم : فدايت شوم ! به جان دل منت داريم . بعد فرمودند به فراش : برويد رختخواب فلانى را بياوريد . فراش رفت رختخواب مرا آورد . به قرار سى [ و ] پنج روز در ركاب آن سركار در قلعهء لنكران مانديم . بعد « 4 » سركار از آنجا

--> ( 1 ) . در نسخه « طابوت » . ( 2 ) . در نسخه « نمايد » . ( 3 ) . در نسخه « بيايد » . ( 4 ) . در نسخه « بعد از » .