ميرزا احمد ميرزا خداوردى
232
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
بگذارند و مداخلش را جمعآورى كنند ، سالبهسال براى حاج مير عباس بيگ بفرستند به بادكوبه ، گذران « 1 » كنند . اما آنوقت حاجى مير عباس بيگ بسترى گشت و عاليجاه مير تقى خان در عوض او فرستادند به بادكوبه محبوسوار . و چندان نكشيد همان نچالينگ ، شانكرد نام ، وفات شد و كار مرا آشفتگى حاصل نمود و عاليجاهان نصراله بگ كلانتر اوف و ميرزا اسداله فيضاله يوف را در محال آستارا ايكون تعيين نمودند . وقتى كه عاليشأن نصراله بگ وارد قريهء آستارا ، يعنى به قريهء بوطهسر و به خانهء حاجى جهانبخش مشهور گرديد ، چونكه عاليشأن معزىاليه از جملهء كلانتر اوف بود ، هيچ وقت بدى از ايشان به ظهور نرسيده بود ، لهذا همان روزى كه به خانهء حاجى مزبور آمد ، شب خفيتا احدى فرستاده بودند به نزد من كه اول حكمى به عهدهء من از حاج مير عباس بيگ صادر شده كه اين است كه پسران ميرزا خداويردى را از بوطهسر خارج نماييد « 2 » ، اما من مىدانم موافق زاكون حكم حاج مير عباس بگ به راه نمىرود ، اما من چنان صلاح مىدانم كه فلانى برود به حضور عاليجاه حاج مير عباس بگ . لهذا من شب نشستيم فكر كرديم گفتيم : نصراله بگ بد نگفته است . به فالنامهء كليله دمنه استخاره كرديم به اين نيت [ كه ] باز بروم با نچالينگ مراوده « 3 » به هم برسانم ، بلكه از شرّ حاج مير عباس بگ خلاصى يابم . فال چنان آمد : باشينن بيك پوخ ييمه « 4 » ! بر عيال خود گفتيم : اين فال من بد آمد . دوباره نيت كرديم : پناه بر خدا برويم به خدمت حاج مير عباس بگ و فال كشيديم . اين آمد : بير پوخ يى اتابابون ييمش اولسه « 5 » . عيال من گفت : اين هم بد آمد . گفتيم : نه بسيار خوب آمده است ، چراكه پدرم به اين دولت خدمت كرده ، اسم [ و ] رسمى پيدا كرده است . انشاء اللّه فردا صبح مىروم به خدمت حاج مير عباس بگ . وقتى كه صبح شد ، عازم صوب لنكران شديم ، [ از ] در بلد صادق بيگ مرحوم
--> ( 1 ) . در نسخه « گزران » . ( 2 ) . در نسخه « نمايد » . ( 3 ) . در نسخه « مراءده » . ( 4 ) . . . . گنده نخور يا . . . . . گندهتر از سرت نخور . ( 5 ) . . . . بخور كه پدر و پدربزرگت خورده باشند .