ميرزا احمد ميرزا خداوردى

226

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

خودم را رسانيديم به قريهء حاجى خليلو . ديديم الله يار بيگ در منزل خودش هست . لازمهء حرمت به عمل آوردند . از آنجا اسب را سوار شده ، در راه قميش روانه شديم . هرچند الله‌يار بيگ ما را ترسانيد گفت : در آن راه هميشه دزد و بىحساب مىشود ، امّا من پناه بر خدا كرده ، عازم شدم و در ميان همان راه قميش ديديم از عقب چهار نفر سوارهء مكمل يراق مىآيد ؛ قدرى خوفناك شدم ، تا اينكه رسيدند به من و من از ايشان سؤال كردم . گفتند : ماها از اهل قراق مىباشيم . به قريهء آلودى « 1 » مىرويم . خلاصه من با او رفاقت كرديم ، رسيديم به قريهء خرمندلى « 2 » و محمودلو . « 3 » در خانهء يك نفر پايين آمديم . آنها رفتند به طرف مقصد خودشان و من نيم من جو به اسب خود داديم ، سوار شده به طرف لنكران تند شديم و همان روز [ در ] بازار قريهء قزل‌آغاج « 4 » مىبود . ديديم مردم يكى يكى از بازار معاودت « 5 » كرده ، به خانهء خودشان مىروند . تا اينكه من رسيديم به حوالى قم‌باشى . ديديم خواب به من بسيار زور آورده است و هم خيلى راه آمده‌ام . اسب خودم را قول‌بند كردم ، سردادم و علف خوبى هم مىبود . تفنگ خودم را بر بغل خود گرفتيم ، به سر علف دراز گشتيم . ديگر ندانستيم كه چقدر خواب مرا ربوده است . ديديم كسى ما را صدا مىزند . بيدار شدم ديديم مشهدى بابا ساليانى است . به من گفت : اگر به طرف قزل‌آغاج « 6 » مىروى ، بيا برويم و يا به طرف لنكران رفتنى هستيد ، پاشو برو ! خلاصه سوار شدم به طرف لنكران آمديم ، خيلى راه « 7 » آمديم . ديدم دو سواره از عقب من مىآيند . من خيال كرديم بلكه از خويشان من بوده باشند . گويا به نظر من چنان رسيد يكى از آنها پاشاء باشد و يكى مشهدى شهسوار . جلو اسب را قدرى كشيديم تا حتى آنها به من رسيدند .

--> ( 1 ) . آل ولدى يا وادى سرخ در دهستان چاخيرلى شهر ماسالّى است . ( 2 ) . دو روستا به همين نام يكى در شهر پوشكين و ديگرى در شهر ماسالّى است كه ظاهرا در اين متن مراد دومى است . ( 3 ) . اين روستا بين ساليان و لنكران بوده ، اما امروزه اثرى از آن نيست . ( 4 ) . در نسخه « آقاج » . ( 5 ) . در نسخه « معادت » . ( 6 ) . در نسخه « آقاج » . ( 7 ) . در نسخه « راهها » .