ميرزا احمد ميرزا خداوردى

227

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

ديديم يكى « 1 » پسر كربلايى رحيم شقاله‌كوز « 2 » و يكى عموپسر « 3 » اوست . ايشان ما را ديدند ، شناختند . من از ايشان سؤال كردم كه شما از كجا مىآييد « 4 » ؟ گفتند : رفته بوديم به قريهء برادگاه . خيلى با ما رفاقت كردند . بنا كردند اسبهاى خودشان را تعريف كردن . يكى گفت : من اسب خودم را به سى تومان خريده‌ايم و يكى گفت : هيچ اسب با اسب [ من ] در تاختن برابرى نمىتواند كرد . در حقيقت غيرت من به جوش آمده ، گفتم : از ساليان تا لنكران به قرار سى فرسخ راه مىشود ، من امروز از ساليان بيرون شده‌ام ، حالا يك ساعت بل اضافه به غروب مانده ، رسيده‌ام گامشوان . اسب من سست شده است و الّا با شما اسب خودم را مىدوانيديم . گفتند : اين حرف مفت است ، اسبى فرار بكند ، باز هم معلوم خواهد كرد . و گفتن ايشان حرف مفت را به طبع من گران آمد . گفتم : بسم الله ! شما پيش اسب خودتان را بدوان ، من از عقب شما خواهم دوانيدن . به هر صورت آنها اسب خودشان هى « 5 » كردند دوانيدند ، من هم به تعاقب ايشان هرچند اسب من از كار افتاده بود ، قدرى كاهلى كرد ، دو سه تازيانه بر آن « 6 » زدم ، اسب من به جوش آمد ، در اندك ساعتى نشد ، اسب من از آنها به قرار نيم ورس درگذشت . آنها چقدر اسبهاى خودشان را زدند ، مطلبى حاصل نشد . بعد چندى من اسب خودم را نگه داشتم تا اينكه آنها رسيدند ، مرحبا مرحبا گفتند . خلاصه در حوالى گيلك محله رسيديم . به آنها گفتم كه شما تشريف ببريد ، من قدرى در آنجا مىمانم ، نماز خودم را اداء خواهم كرد ، چراكه فكر كرديم كه من به شكايت نچالينگ رفته بوديم ، به سر او حكم آورده‌ايم . حالا با روشنايى از بازار همين محله بروم ، يساول و غيره ، همگى ما را خواهند « 7 » ديد و خبر ما را به نچالينگ خواهد داد . من هم از كيفيت لنكران آگاهى هيچ نداريم ، پس مصلحت اين است قدرى در آنجا مىمانم ، وقتى كه آفتاب غروب كرد ، خود را به منزل ملا جعفر قلى « 8 » كه برادر من باشد ، خواهم رسانيد تا بدانم كار [ و ] بار بعد از رفتن من چطور شده است .

--> ( 1 ) . در نسخه « يك » . ( 2 ) . چشم سبز . ( 3 ) . پسرعمو . ( 4 ) . در نسخه « مىآيد » . ( 5 ) . در نسخه « حى » . ( 6 ) . در نسخه « او » . ( 7 ) . در نسخه « خواهد » . ( 8 ) . در نسخه « ملا جعفر قلى » دو بار آمده است .