ميرزا احمد ميرزا خداوردى
220
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
وقت رفتن به او چه خواهم داد [ تا ] از خجالت او بيرون آمده باشيم ؟ به هر صورت قدرى آسودگى حاصل شد . بعد از جا برخواستيم فكر كرديم من براى استراحت كردن آمدهايم و يا براى درد خودم علاج كردن ؟ لهذا رخت خود را پوشيده ، راهى بازار شدم . رفتيم به دكان همان ميرزا نصر إله بگ سلام كرديم و او احوال ما را پرسان شد . گفت : سه روز پادشاه اعظم عيد گرفتن شاهى را بنا كرده است ، اين روزها همان عيد است . مىشود بلكه پس فردا عرض حضور ينارال و اصل اوف كرده باشند . البته شما يك عريضه داده به خط اروس براى شما نوشته [ باشند ] . اما من يك طغرا عريضه به خط فارسى نوشته بوديم در جيب خود گذاشته بوديم . خلاصه به من گفت : برو به نزد فلان ميرزا و او عريضهء خوبى مىنويسد . لهذا رفتيم پرسان پرسان خانهء او پيدا كرديم . ديديم يك نفر نامهنويس در اين خانه نشسته كه سلام كردم . تعارف كرد و كيفيت را از من سؤال نمود . من سرگذشت خودم را از اول الى آخر « 1 » تفصيلا به او بيان كرديم . گفت : من از شما بسيار نمىخواهم . ده منات از شما مىگيرم يك عريضه براى شما مىنويسم بر سنگ كار بكند . من گفتيم : اولا چورنه « 2 » بكنيد براى من بخوانيد ، بعد عريضه را بنويسيد . گفت : كاغذ نداريم . در جيب من دو ورق كاغذ داشتيم ، يك ورق به او داديم ، دو سطر نوشت گفت : سهو كردم . گفت : برو در بازار يك ورق كاغذ بياوريد . من همان ورق ديگر را به او داديم . دو ساعت كشيد ، ديديم چهار سطر به خط اروسى نوشت « 3 » براى من خواند . ديديم مثل است : جيم اوجو دگيرمان داشى « 4 » . از آنجا پا شديم . گفت : كجا مىروى ؟ من گفتم : از شما براى من سودى حاصل نخواهد شد . رفتم از خانه بيرون آمدم به نزد همان ميرزا نصراله بيگ . گزارشى براى او گفتيم . گفت : پسر من ! شما براى من مىگويى كه من پسر ميرزا خداويردى هستيم . فرزند من ، كه من پدر شما را در فيت داغى در حضور مصطفى خان شيروانى ديديم كه او ميرزاى خوبى بود ، شما چرا
--> ( 1 ) . در نسخه « آخره » . ( 2 ) . پيشنويس . ( 3 ) . در نسخه « نويشت » . ( 4 ) . گنده و يقور مثل سنگ آسياب .