ميرزا احمد ميرزا خداوردى
221
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
نخوانديد ؟ من گفتم : پدر من ! من هم خواندهام . خط مسلمانى « 1 » را مىنويسم و اين است ، من خودم يك عريضه نوشتهام . از جيب خود همان عريضه را بيرون آوردم دادم به او . ميرزا نصراله بيگ همان عريضهء ما را ديد ، نگاه كرد و خواند ، گفت : اى پسر ! اى خانهخراب ! به مثل شما در ولايت قفقازيه ميرزا به هم نمىرسد ، پس [ چرا ] شما اين [ و ] آن در مىگرديد ؟ پس همان عريضهء ما را براى چند نفر [ كه ] در مجلس او حاضر بودند ، خواند . همگى احسن احسن كردند . گفت : فردا همين عريضهء خود را برده به حضور ينارال بدهيد كه عريضهء خوبى است . من گفتم : آن عريضه با خط اروس قبول مىكند . گفت : اين حرف است . من شادمان به منزل خود آمديم . شب خوابيديم ، صبح رفتم به ديوانخانهء او . ديديم به قرار يك هزار نفر عريضهچى « 2 » در اينجا جمع شدهاند ، اما هنوز ينارال مزبور خودش به ديوان نيامده است . از قضا نوبت تب [ و ] لرز من مىبود ، همان ساعت تب [ و ] لرز به من عايد شد ، مشرف به هلاك شديم ، چطورى كه همهء خلايق به من دلشان سوخت و بعد گفتند : ميرزاى ينارال آمد . اول عريضهچىها « 3 » را به نزد مىطلبيد ، هركس عرض لسانى داشته باشد ، مىپرسد و هركسى عريضه دارد ، آن « 4 » را مىگيرد . لهذا من هم به آنطور رنجورى رفتيم به خدمت او . اشخاصى كه ساعتى قبل از من سؤال حال نموده بود [ و مرا ] به آن هئيت رنجورى ديده بودند ، همگى وساطت در نزد دلماج مزبور كردند . ديديم يك ريش درازى از طايفهء لمسه [ آمد . ] من در دل خود گفتيم : البته اين عريضهء ما را نمىتواند بخواند ، واى كار من بسيار خراب خواهد شد . همين كه عريضهء ما را از من گرفت ، به طور بلبل عريضهء ما را خواند كه من متحير شديم . بسيار به من خاطرجمعى داد . بعد از دو سه دقيقه ينارال آمد . اول ما را احضار حضور نمود . من زبانى عريضه عرض كردم . عريضهء خودم را داديم . در حقيقت آن دلماج آن عريضه را بسيار بهطور تضرّع براى او خواند ، به طورى ينارال كم ماند خودش گريه بكند و بعد به من فرمود : هيچ فكرى نكرده ، به شما حكم مىدهم آنچه غارت شما است از حاجى مير عباس بيگ بگيرند به تو تسليم كنند و من
--> ( 1 ) . يعنى خط فارسى . ( 2 ) . در نسخه « عرضهچى » . ( 3 ) . در نسخه « عرضه چها » . ( 4 ) . در نسخه « او » .