ميرزا احمد ميرزا خداوردى

199

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

من حقيقت ، از تقريرات غريبعلى فراش احوالم متغير شد . ايستادم . گفت : چرا ايستادى ؟ اگر نمىآيى « 1 » ، شما را بال‌بسته خواهم برد . من دست خودم را به خنجر خود زد [ ه ] گفتم : خدا شاهد است همين خنجر را همچون به سر تو مىزنم ، در جگر تو بند شود . مگر [ من ] نوكر و خالصهء او هستيم كه من خود به خود مىآمديم . حالا كار به اينجا رسيده ، نمىآيم . برو به آقاى خود خبر بده من ديگر به او خدمت نخواهم كرد كه من آدم پادشاهى مىباشم . خالصهء او نيستم و او به من چه تسلط دارد . يعنى خواست كه با من به طورى رفتار بكند ، جرأت « 2 » نكرد ، چراكه در اول وقت او به من نرسيده ، من گفتم : يقين اين فراش از پى من مىآيد . آنها گفتند : مىروى ؟ گفتم : اگر حرفى ديگر نزند ، البته مىروم و الّا نخواهم رفت . آنها به من گفتند : از او هيچ خوف و انديشه مكن . اين‌قدر به من بگوييد « 3 » بزنيد ، ديگر مىبينى به او چطور رفتار خواهيم « 4 » كرد كه لذت برده باشد . گفت : نمىآييد « 5 » پس به كجا مىرويد ؟ گفتم : برمىگردم به گرمه‌توك . گفت : حالا آن گرمه‌توك را به سر تو مىزنم . خلاصه او رفت . من هم برگشتم قدرى آمدم . باز با خود انديشه كردم ، گفتم « 6 » كه من در گرمه‌توك آيا چند روز خواهم ماند كه او در فكر من بوده باشد كه من در گرمه‌توك بىتدبير بخوابم . اين فكرى نيست . پس صلاح در اين است من هم بروم به قريهء شيله‌وار ، احمد قيز خانم اغلى « 7 » خيلى در خدمت نچالينگ حرمت‌مند است . او را از اين مرحله خبردار نمايم كه ببينم كه او براى من چه مصلحت مىبيند . خلاصه آن‌قدر ملاحظه كرديم غريبعلى نام از چشم من ناياب گشت ، بعد من از راه سردابه‌خيل ، عازم قريهء شيله‌وار شديم . بلى وقتى كه رسيديم به قبرستان سردابه خيل ، قبرستان را ملاحظه كردم و يك فاتحه [ براى ] اهل قبور خوانديم . فكر كرديم اولا اين اشخاص « 8 » مىشود اينها هم به مثل من سياست دنيا را كشيده و شربت نيك [ و ] بد دنيا را چشيده باشند كه چنين به من معلوم

--> ( 1 ) . در نسخه « نمىآيد » . ( 2 ) . در نسخه « جرءت » . ( 3 ) . در نسخه « بگويد » . ( 4 ) . در نسخه « خواهم » . ( 5 ) . در نسخه « نمىآيد » . ( 6 ) . در نسخه « گفتيم » . ( 7 ) . وى نامه‌بر حاكم روسى لنكران بود . ( 8 ) . در نسخه « اشخاص‌ها » .