ميرزا احمد ميرزا خداوردى
200
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
شد كه من خوابيدهام ، بيدار مىشوم . دست تأسف به يكديگر زدم . چند آهى كشيديم ، گفتيم : هىهاى ! به قرار ده پانزده سال مىبود بوى عفونت اروسها از دماغ من پاك شده بود ، حالا باز افتادم به چنگ اروس و علاوه ارادت قلبى داشتيم به « 1 » مير تقى بگ كه من عاشق او بوديم . خدا اين چه قضيه است كه من از او جدا شدم ؟ خانهء دشمن « 2 » خراب بشود . نشستم در همان قبرستان ، آنچه به خاطرم رسيد از ايام روزگار با قلّت عقلى خود نوشتم به اينطور « 3 » . . . به هر صورت ، ملول مشكل برخاستم عازم شيلهوار شدم . ديدم احمد قيز خانم اغلى در زير طالار خود نشسته است . رفتم به نزد او ، گزارش واقع را براى او بيان كردم و او بعضى مصلحتها براى ما ديد به اينطور : شما برويد به خانهء ميرزا صادق بگ به او دخيل بشويد كه او وساطت شما را خواهد كرد . من خود ملاحظه كردم مصلحت اين به جايى نخواهد رسيد ، چراكه ميرزا صادق بگ قراباغى قلبا با من بد بود ، نه اينكه با من ، با جميع طايفههاى ما كدورت داشت . فكر كردم در اين نشستن براى ما مطلبى حاصل نيست . برخاستم رفتم به خدمت نچالينگ . در آن وقت منجيداوف ارمنى مىبود . گزارش را كما هو [ حقه ] به او معلوم كردم . او به من گفت : مير عباس بگ هيچ بدى به شما نمىتواند كرد ، به علت اينكه شما آدم پادشاهى هستيد . شما براى منفعت خود به او خدمت مىكرديد . ديگر او به شما تسلط ندارد شما را ظلما بگيرد با شما عداوت بكند و دو سه روزى به قرار يك هفته صبر بكنيد كه شما به من مصرف مىباشيد . بعد از يك هفته با مواجب شما را در زمرهء نوكران پادشاهى داخل خواهم كرد و خوف مكن ! برويد به خانهء خود . لهذا من خاطرجمعانه عازم قريهء بوطهسر ، به خانهء خود آمديم . اما آنوقت در بجارها آب كمياب بود . در آنوقت آبيار فرضعلى سبزى اغلى مىبود . آب كه نوبت بود ، آن روزها او آب را به ما داده بود ، ليكن خلوتى از ملا رجب رشوتى گرفته بود ، به او تعليم داده بود : هر وقت آب نصف بجار ميرزا احمد را گرفت ، شما همان آب ميرزا احمد را بريده باشيد به بجار خود جارى نموده باشيد و خودش هم پنهان گشته بود .
--> ( 1 ) . در نسخه « با » . ( 2 ) . در نسخه « دوشمن » . ( 3 ) . بيست و شش بيت شعر تركى ، فارسى تحت عنوان « امان فلك ، ظالم فلك ، داد فلك » كه از نظر تاريخى اهميت نداشت ، حذف شد .