ميرزا احمد ميرزا خداوردى
198
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
صبح همان زن را بياوريد و شهادت بدهد كه تا من اين حرامزادهها را بگيرم بدهم به اروس از دست اين من خلاص بشوم . بسيار بسيار غيظ « 1 » كرد . چونكه وقت غروب بود ، از جا برخاست رفت به اندرون به حرامسراى خود . من هم آمدم به ديوانخانهء او ساعتى ايستادم . با دل خود گفتم : ماندن من در اينجا بىجاست ، چراكه عمدهء مطلب اين مرد اين است كه مىخواهد بهانه پيدا بكنند و در ميان مردم ماها را مقصر نمايد كه ماها را بدهد به اروس . خلاصه رفتم به قريهء گرمهتوك و به خانهء كدخدا شاهويرن و شب در آنجا توقف نموديم و كيفيت حال را به كدخدا پاشا ابراز نموديم . گفت : حال كار به اينجا رسيده است ، خدمت كردن تو به او هيچ مصرف نمىآيد . ديگر به نزد او مرو و مطلب قلبى من هم اين بود . اما عموى او ، كربلايى على مردان ، آمد از ماجرا آگاهى يافت ، گفت : فكر بيجاييست كه شما مىكنى . حاكم بعضى وقت به مرحمت مىآيد و بعضى وقت به مرحمت نمىآيد . البته الف البته من ، كربلايى على مردان ، به شما البته تاكيد مىنمايم ، البته شما برويد به نزد آقاى خود به حرف همين جاهلان گوش مكن ، اما يقين به من حاصل شده بود كه حاجى مير عباس بگ با من بدرفتارى مىكند . هرچند به حرف كربلايى على مردان گوش كردم ، آنقدر دروغ و تدليس در مادّهء من خرج كرده با مير تقى بيگ [ كه ] اگر صد نفر ملا و خيرانديش به حاجى مير عباس بگ دلالت نمايد ، قبول نمىنمود . خلاصه ، پاى دراز ، پاى كوتاه ، عازم صوب لنكران شدم و دو نفر از خويشان من همراه من بودند . وقتى كه رسيدم به برابر كرسچى محلّه ، ديدم غريبعلى فراش از پيش مىآيد . حالا به من نرسيده صدا كرد كه بيا ! امشب سركار بيگ در عوض شما ، ما را محبوس كرده بود . من گفتم : چرا مگر من بىحساب بودم ؟ گفت : آرى . وقتى كه رسيد ، از او سؤال نمودم كه شما با من شوخى مىكنى و يا حرف راست است ؟ گفت : واللّه آنچه لازمهء بدرفتارى بود ، درباره شما با من به عمل آورد و سركار بگ به ماها دشنام داد گفت : پدرسوختهها ! شما چرا گذاشتيد كه او به گرمهتوك برود . من او را دوستاق كرده بودم و با او كارهاى بسيار داشتيم . حالا هم سركار بگ به من تأكيد فرمود : برويد حتما او را بالبسته از گرمه توك گرفته ، بياوريد .
--> ( 1 ) . در نسخه « قيض » .