ميرزا احمد ميرزا خداوردى

195

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

و اصل خانهء خود شد . به سرقاپوى حياط « 1 » آدم گذاشتند [ گفتند : ] آدم را بسيار مگذاريد به اندرون حياط « 2 » بيايد . خواستند ماها را نگذارند « 3 » ، ماها جسارت كرديم رفتيم . ديدم در زير طالار خود نشسته است . آنچه طايفهء مصطفى خانيه و همچنين طايفهء كلانتريّه همه حاضر ، بعضى نشسته است و بعضى سرپا ايستاده است . من هم پيش رفتيم سر زديم . روى خود را به طرف چپ گردانيد . فكر كردم چون كه كثرت است ، مىشود ما را نديده باشد ، رفتيم در طرف چپ باز سر زديم ، ديديم روى خود را گردانيد به طرف راست . هيچ به روى من نگاه ننمود . « 4 » و خيرانديشان مصلحت چنين داشتند آمدن خود را حاجى مير عباس بگ با طغرا به سيف الملك اظهار و اخبار نمايد . پس روى خود را به طورى ديگر به طرف من گردانيد فرمود : آقا بنويسد . همان ساعت مير تقى بگ پيش ايستاد ، عرض كرد : من مىدهم بنويسند و نوشتن اين مصلحت نيست . همان ساعت مير حسين نام كون‌فروش در مسجد مدرسى مىكرد ، اهل تبريز او را احضار سر بالاخانه كرده ، كاغذ را داده به او نوشت . من هم همان ساعت اسب خودم را سوار شدم ، عازم خانهء خود گشتيم . هرچند رفيقان من اصرار كردند مرو ! من گوش ندادم . گفتيم : حالا چهار روز است گرسنه مانده‌ام . در لنكران ديگر چه كار دارم در اينجا بمانم . سالى كه نيكو است ، از بهارش پيدا است . وارد خانهء خود آمديم به قريهء بوطه‌سر و چند روز در بوطه‌سر ماندم . ديدم لطفعلى حكيم اغلى آمد گفت : سركار مقرر كرد كه يك رأس اسب به شما « 5 » داده شده است ، او را برداشته فلانى بياورد و من دست به ديدهء اجابت گذاشته ، قبول كردم ، چراكه اسب ، همان اسب يك چشمش كور بود ، آن « 6 » را عجالتا به من داده بودند و هميشه به من وعده مىدادند : انشاءاللّه سركار بيگ از پترزبورگ « 7 » مراجعت بكند بيايد ، همان اسب را به اهل خواهان يراق مىكنيم كه به شما از كرّه‌هاى ايلخى التفات خواهيم كرد . لهذا بسيار شاد و خرم شدم ، انشاء اللّه به وعدهء موعودى صحت پيدا كرده است .

--> ( 1 ) . در نسخه « حيات » . ( 2 ) . در نسخه « حيات » . ( 3 ) . در نسخه « نگذارد » . ( 4 ) . در نسخه « نه‌نمود » . ( 5 ) . در نسخه « او » . ( 6 ) . در نسخه « او » . ( 7 ) . در نسخه « پطربرخ » .