ميرزا احمد ميرزا خداوردى
196
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
فردا على الصباح اسب را برداشته رفتيم به ديوانخانهء حاجى مير عباس بگ ، ديدم سركار چاشت خورده رفته است به اندرون حياط « 1 » و يك نفر فراش رفت و معلوم كرد كه فلانى آمده است اسب را آورده است . سركار پيغام داده بود : اسب را در آنجا نگه داشته و خودش هم در آنجا بنشيند ، هيچ حركت نكنند . من بسيار خنده كردم گفتيم : اسب را محكم بستهام ، چشم آقا ! [ ولى ] اين حكم بدى است : بنشيند هيچ حركت نكند . اين كار مشكل است ، چراكه تابستان است ، كك و شپش « 2 » بسيار است . بدن من را مىخورد . در حقيقت من نمىتوانم حركت نكنم . بايد خودم را با ناخون بخارانم « 3 » ! خلاصه گرسنه بودم . ساعتى در زير طالار نشستيم ، بعد از آن برخاستيم ، رفتيم به بازار قدرى نان گرفتيم خورديم . ارادهء من همچنين بود : وقت شام است ، ديگر به خدمت سركار مير عباس بگ چه لازم است بروم و برويم به قريهء گرمهتوك به خانهء كدخدا شاه ديرن كه زنپدر « 4 » من بود ، صبح مىآيم . وقتى كه در سر بازار رسيديم ، ديديم همان اسب ما را حاجى قربانعلى كشانكشان مىبرد به طرف خانهء خود . در حقيقت من قدرى تغيير حال شدم . باز هم فكر كردم : آقاى من است ، اختيار دارد . انشاءاللّه اسب ديگر به من التفات خواهند فرمود . نرمك نرمك آمديم به ديوانخانهء سركار قدرى نشستم كه دو ساعت به غروب « 5 » مانده ، ديدم احد إله عبد إله اغلى ، پيشخدمت ، از طرف حياط « 6 » بيرون مىآيد . همينكه ما را ديد ، خنده زد گفت : ميرزا كه سركار بگ شما را احضار فرمودهاند . لهذا من رفتيم ديدم سركار حاجى مير عباس بگ در اوطاق نشسته است ، اما هيچ احدى در نزد او نيست ، مگر آقا سيد حسين بادكوبه . من اكرام كردم . گفت : پدرسوخته ! شما دست از حرامزادگى خود نمىكشيد ! من چنان تصور نمودم اين فحش را به ديگرى مىدهد . من به عقب خود به اينطرف و به آنطرف خود نگاه كردم . دانستيم اين فحش را به من مىدهد . من عرض كردم : قربانت شوم ! پدر شما به پدرم فحش نداده است و برادر شما كه مير حسن خان [ باشد ] به پدرم فحش هيچ نداده است كه شما بىجا به من چرا فحش
--> ( 1 ) . در نسخه « حيات » . ( 2 ) . در نسخه « شوپش » . ( 3 ) . در نسخه « بخرانيم » . ( 4 ) . پدرزن . ( 5 ) . در نسخه « قروب » . ( 6 ) . در نسخه « حيات » .