ميرزا احمد ميرزا خداوردى
184
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
بايد فردا همراه من آمده باشيد . برو به طالار در آنجا بخواب ! من عرض كردم : سرماست . گفت : بردار همين پورخ من را ، يعنى باسنجى . خلاصه باسنجى خود را به من داد . و رفتيم به قرار يك ساعت در طالار او خوابيديم . ديديم ما را صدا مىزند ، رفتيم مكمّل يراق شده و هم يك رأس « 1 » اسب از اسبهاى خود به من داد . من سوار شدم و يك قزاق همراه او بود . رفتيم به طرف قزل آغاج . « 2 » نزديك صبح بود از چاپارخانهء لنكران درمىگذشتيم ، ديديم به قرار سى نفر قزاق مكمّل يراق در پيش روى چاپارخانه ايستادهاند كه اسبهاى خودشان را در يدك خود گرفتهاند . ايشان قندورين را ديدند همگى چاس « 3 » دادند و قندورين بر ايشان سپرد كه مهمان خودشان را خوب بياوريد . آنها هم دست بر چشم اطاعت گذاشتند و بعد درگذشتيم ، اسب خودمان را به طرف قزل آغاج « 4 » رانديم . وقت طلوع رسيديم به قوشه سولر « 5 » . ديديم يك نفر سواره به مثل برق از عقب مىآيد . ملاحظه نموديم ديديم عابدين گرمهتوكى ، از جمله ملازمان خاصّ قندورين بود ، مىآيد . بلى وقتى كه رسيد ، قندورين از او سؤال نمود : چه شد ؟ عرض كرد : مىآورند با دوستاق . بانى اكيشوف افسر معه شش نفر يساول ، معه سى نفر سوارهء قزاق مىآورند . آنوقت قندورين روى خود را به طرف كوههاى محال زوند و دريغ برگردانيد ، تفاخر « 6 » كنان گفت : اى داغلار ! سيزه پند اولسون « 7 » هيچكس جرأت « 8 » بكند با من سربهسر بگذارد و عباس بيگ را به بلاى بزرگ مبتلا كردهام . بعد به من گفت : شما چرا اسب نمىتازى و شادى نمىكنى ؟ قرمزى تومان را گرفته مىآورند ! من ديگر هيچ حرفى نزدم . به حواس « 9 » من ملاحظه نمود ، گفت : حق است كه مىگويند مسلمان اعتبار ندارد ! اى خانهخراب ! مير عباس بگ خانهء تو را خراب كرده است ؛ شما باز هم ملول مىشوى ؟ من عرض كردم : نه ! چنان نيست . امشب در طالار شما خوابيديم ، سرما ما را ضايع كرده است . طاقت اسب دوانيدن نداريم .
--> ( 1 ) . در نسخه « رءس » . ( 2 ) . در نسخه « آقاج » . ( 3 ) . سلام نظامى . ( 4 ) . در نسخه « آقاج » . ( 5 ) . اطلاعى از اين محل به دست نيامد . ( 6 ) . در نسخه « تفاخير » . ( 7 ) . اى كوهها ! عبرتى براى شما باشد . ( 8 ) . در نسخه « جرءت » . ( 9 ) . در نسخه « هواسات » .