ميرزا احمد ميرزا خداوردى
183
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
قريهء گامشوان او را استقبال نمود و به محض ملاقات ، غبور ناطور از درشكه پايين آمدند ، با حرمت تمام دست مير عباس بگ [ را ] گرفت . بسيار تعارف در مادّهء او به عمل آورد و بعد دوباره با همديگر سوار درشكه گشتند ، به طرف شهر لنكران راندند و من كار را به همان منوال ملاحظه نموديم ، صدقم از طايفهء روسيه شوريده گرديد كه بسيار غمناك شديم . به پدرم عرض كردم كه ماها محض اينها خانهء خودمان را خراب كرديم . پدرم فرمود : كار اروس است ، صبر بكنيد ببينيم تا آخر چطور خواهد شد . هرچند پدرم به من تسلّى مىداد ، دل من هيچوقت قبول نمىكرد . يك روز به مراجعت غبور ناطور مانده كه من شبها در بازار و در دكان خالهپسر « 1 » خودم كه كربلايى عظيم بوده باشد ، مىخوابيديم . در نصف شب ديديم يك نفر قزاق از قزاقهاى قندورين در دكان را مىزند ، ما را صدا مىكند . من بيدار شدم ، گفتم : چه خبر است ؟ گفت : بيگلر بيگى ، يعنى قندورين تو را مىخواهد و من فورا رخوت خودم را پوشيدم رفتم كه به نزد قندورين . ديدم خانههاى « 2 » قندورين چراغان « 3 » است . وقتى كه به اندرون خانهء او رفتيم ، ديديم بيدار است كه به سر استول نشسته است كه باقر بيگ مشهدى درويش اغلى از جمله اعاظم نوكرهاى او مىبود ، كه او مكمّل يراق در برابر قندورين ايستاده است . همان ساعت قندورين بر من حكم كرد : يك حكمى بنويسد به كدخداى قريهء قزلآغاج « 4 » كه فردا در ساعت نهم ، به قرار صد نفر سوارهء مكمّل يراق در چاپارخانهء قزلآغاج « 5 » حاضر كرده ، جهت گذرانيدن آدم بزرگ را . دستگيرى مير عباس بيگ لهذا همان كاغذ را داده به باقر بگ ، او را روانهء قزلآغاج « 6 » نمود . بعد به من گفت : فردا مير عباس بگ را مىگيرند . در حقيقت با آن همه بدى ، باز هم غيرتم « 7 » به جوش آمد . خواستم همين خبر را به طورى به مير عباس بگ برسانم ، اما قندورين ما را در آن شب رخصت نداد كه مراجعت منزل نموده باشم . گفت : شما مهمان هستيد . هيچوقت مسلمان را اعتبار ندارد ! شما
--> ( 1 ) . پسرخاله . ( 2 ) . در نسخه « خانهاى » . ( 3 ) . در نسخه « چراغوان » . ( 4 ) . در نسخه « آقاج » . ( 5 ) . در نسخه « آقاج » . ( 6 ) . در نسخه « آقاج » . ( 7 ) . « من » شد .