ميرزا احمد ميرزا خداوردى

178

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

خود و من عرض كردم : حقيقتا از سركار حاجى مير عباس بگ بسيار انديشه مىكنم كه به من آزار اذيت بكند . قندور گفت : هيچ چيزى به تو نمىتواند كرد . اگر اذيت بكند ، مصلحت شما خواهد بود . خلاصه حكما ما را روانهء خانه نمود و مبلغ پنج تومان پول هم به من داد و گفت : اين خرجى عيد نوروز شما باشد . هروقت احوالت صحت يافت ، به نزد من آمده باشيد . لهذا من وارد خانهء خودم شدم ، اما بسترىوار بودم . يك روز دو روز از فيما بين گذشت . ديدم كلبعلى فراش آمد گفت به پدرم : بيا برويم كه سركار بيگ شما را احضار مىفرمايد . پدرم گفت : من نمىآيم ، چراكه آن‌قدر خدمت كردم به چه رسيدم ، حالا باز هم خدمت نموده باشم و مشاراليه ، كلبعلى فراش ، به پدرم گفت : من با تو هيچ بىادبى نمىكنم ، اما مىدانم سركار از شما دست برنمىدارد . خلاصه مراجعت كرد و رفت . بعد از ساعتى ديديم كلبعلى فراش با يك نفر فراش عليحده « 1 » كه پسر ذكريا لطفعلى بوده باشد ، آمدند . به [ محض ] ورود به پدرم ، كلبعلى فراش هى كرد : پاشو برويم ! پدرم گفت : نمىآيم . كلبعلى به طورى به چشم خود اشاره كرد كه اين را به سر من كوزه‌جى ! گذاشته‌اند ، بيا برويم . ديديم همان لطفعلى از جا برجست ، كمر پدرم را گرفت و كشيد ، [ و گفت : ] پاشو برويم ! پدرم با او دست به گريبان شد و من و ابراهيم ، برادرم ، و دو نفر همشيرهء ما از جا پا شديم ، بناى دعوا نموديم و قمهء من در پهلوى بالش من بود ، ديدم در دست كلبعلى فراش است و من قمهء خودم را از دست او ربودم و ديگر ندانستم چطور ربوده شد . وقتى كه ديديم خون از فرق كلبعلى فراش جارى شد ، چطور از آفتابه خون جارى مىشود . پدرم دنياديده بود ؛ بر سر ماها هى زد اشاره كرد ، فرار بكنيد و من با برادرم ، ابراهيم ، فرار كردم به طرف [ قريهء ] سيد جمال الدين « 2 » و بر من يقين گشت ، اگر حاجى عباس بيگ بشنود كه من در خانه‌ام ، همان ساعت آدم از جهت گرفتن من روانه مىكند . من خودم را به دزد بيشه انداختن را مصلحت دانستم . با كمال تعجيل خودمان را به جنگل رسانيديم ، يعنى بر بالاى پره كانه‌كش « 3 » و

--> ( 1 ) . در نسخه « علاهده » . ( 2 ) . جايش مشخص نشد . ( 3 ) . رودخانه‌اى در اطراف لنكران .