ميرزا احمد ميرزا خداوردى

179

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

در آنجا نشستيم . به برادرم ، ابراهيم ، گفتم : دست كلبعلى فراش زخمدار شد ، پس مصلحت است من هم سر خودم را زخمدار نموده باشم و من چاقوى خودم را بر جبين خود گذاشته بر ابراهيم گفتم : يك سنگ بردار به سر چاقو بزنيد تا اينكه سر ما زخمدار شود . ابراهيم گفت : دل من جرأت « 1 » نمىكند . من بر او خشمناك شديم . خودم يك سنگ برداشتم بر چاقو زدم . سر ما را بريد . از سر من خون جارى گرديد . خلاصه در دو سه جا به همان‌طور سر خودم را مجروح ساختم و هرچه خون از سرم جارى مىشد ، همگى بر سينه و بر رخوت « 2 » خودم ساييدم و آلوده‌خون شديم . * حالا خبر از احوال پدرم به شما بگويم . بعد از فرار كردن ماها به طرف جنگل ، آن فراشان پدرسوخته ، پدرم [ را ] پابرهنه و سربرهنه برده بودند به حضور مير عباس بيگ و كلبعلى فراش بال خود را نشان بدهد ، عرض بكند : فدايت شوم ! پسر ميرزا خداويردى همين دست من را به قمه چنين زخم‌دار كرده . مير عباس بيگ بگويد : كدام پسرش ؟ عرض بكند كه ميرزا احمد . همين مير عباس بگ اسم ما را شنيده ، بسيار بر كلبعلى فراش خشمناك شده : شما چرا او را نگرفتيد و بگويد : من به خون او تشنه بوديم كه بسيار تأسف مىخورد و بعد به نوكرهاى خودشان حكم كرده بود ، نوكران كه عبارت از فتح إله بيگ و صادق بيگ و مرسل افضل اغلى بوده باشد ، البته سوار شده كه او را از بهر زمين پيدا كرده ، بياوريد . از آن جمله كه پسر جمال بيگ تنگه رودى كه با سى نفر تفنگچى در خدمت حاج مير عباس بيگ مىبود كه اسمش محمد حسين بيگ بوده باشد ، بر آن هم حكم شديد كرده : شما هم با تفنگچيان خود برويد او را هرطور باشد ، گرفته بياوريد . بارى من با برادرم هيچ وقت از راه نرفتيم « 3 » و در ميان جنگل مىرفتيم ، مگر يك دفعه بر سر راه آمديم ، ديديم كه يك نفر از طرف لنكران مىآيد . ديديم الله ويردى نامى بود ، شيله‌وارى

--> ( 1 ) . در نسخه « جرءت » . ( 2 ) . جمع رخت . ( 3 ) . منظور از راه آبادى .