ميرزا احمد ميرزا خداوردى

177

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

اين فحش را به كى مىدهى ؟ گفتند كه به تو . من از ايشان سؤال نموديم : آيا تقصير من چه باشد ؟ گفتند كه شما به قندور خدمت مىكنى ، لهذا سركار مير عباس بيگ فرموده است بايد شما را گرفته ، بال‌بسته به حضور سركار برده باشيم . من بسيار بر ايشان منت كرديم [ كه ] من خودم مىآيم ، ديگر چه لازمى بال بستن . قبول نكردند گفتند : فرمايش سركار چنان است تا اينكه شما را به اين‌طور بايد ببريم ، براى سايران عبرت باشد و من با ايشان در مقام مباحثه بوديم ، ديديم ناگاه سه « 1 » نفر از نوكران قندورين پيدا شدند كه همان باقر بگ مشهدى درويش على اغلى و آقا رضا بگ سيد رضا بگ و محمد بگ نايب . ايشان حرفهاى نوكران مير عباس بيگ را استماع كردند كه به سر نوكران حاجى مير عباس بگ هجوم‌آور شدند كه نوكران سركار مسمّيان ، لله‌بخشى دريغى و عباسعلى فرّاش مىباشند . اين دو دسته بر يكديگر پيوستند و دعوا كردند ، به طورى كه اهل بازار اكثرى به تماشاى ايشان آمدند . آخرالامر نوكران قندور ، من را از دست ايشان ربودند ، بردند به حضور قندور و نوكران حاجى مير عباس بگ هم در عقب ماها آمدند . نوكران قندور گزارش واقع را عرض كردند . قندور بسيار خشمناك گرديد و شعلهء غضب [ او ] به جوش آمد . و در آن اثناء هم نوكران حاجى مير عباس بگ رسيدند و قندور از ايشان سؤال نمود : آيا شما چه خدمت داريد ؟ و لله‌بخشى و قربان آبيار عرض كردند كه ما را مير عباس بگ به نزد شما فرستاده است كه ميرزا احمد را بايد از شما گرفته ، برده باشم و قندور آهسته گفت : قدرى نزديك بيايد « 2 » . آنها آمدند و [ قندور ] ريش قربان را گرفته ، آن‌قدر به سر او مشت زد ، قربان بيهوش گشت [ و ] بر زمين افتاد و لله‌بخشى ميدان را بسيار گرم ديد ، فرار كرد [ و ] رفت . و مدت يك ماه ما را در نزد خود ، قندور نگه‌دارى نمود . روز به روز به من خرج مىداد . روزها در نزد او ميرزايى مىكردم و به شبها آمده در بازار در دكان خاله‌پسر « 3 » خودم كه كربلايى عظيم [ بود ] مىخوابيديم . بعد حاجى مير عباس بگ عازم قريهء بوطه‌سر به خانهء فرضعلى بگ كدخدا گرديد . اتفاقا از قضا من هم بسترى شديم و قندور ما را مرخص كرد ، گفت : برويد به خانهء

--> ( 1 ) . در نسخه « 3 » . ( 2 ) . در نسخه « بيايد » . ( 3 ) . پسر خاله .