ميرزا احمد ميرزا خداوردى

164

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

آمده ، ما را از آنجا به خانه برگردانيد . برادرم ، ملا جعفر قلى ، را همراه خود برد و به من فرمود : هر وقت چشمهاى شما صحت يافت ، به من بنويسيد كه من شما را احضار شهر رشت خواهم كرد . بعد از يك هفته چشمهاى من صحت يافت كه پدرم را هم نوشته بود كه البته آمده باشيد . لهذا من با يك نفر دلاك اهل گيلك كه در قريهء ماها سرتراشى مىكرد كه با ما بسيار دوست و آشنا بود ، بالاتّفاق او عازم ساحت رشت گرديديم و شب در انزلى مانديم . صبح به كرجى نشسته ، رفتيم به پيربازار كه يك فرسخى رشت است كه وقت ظهر بود كه هوا بسيار گرم بود . پياده رفتن به راه نهايت مشكل بود . همان دلاك به من گفت : خوب است كه برويم كه من از اين محله يك نفر حاجى آشنا داريم ، در خانهء او قدرى آسوده شده و هوا هم قدرى خنك مىشود . بعد خواهيم رفت به شهر رشت كه نزديك است . و من هم به حرف او قبول كرديم ، همراه او رفتيم به خانهء همان حاجى . وقتى كه داخل حصار او شديم ، ديديم در حقيقت بساط خوبى دارد و خودش هم مرد خوبى است كه بسيار بسيار تعارف كرد و آنچه خوش‌تعارفى مىبود ، در حق من به عمل آورد ، اما ملاحظه كردم يك دخترى « 1 » در اين حصار مىگردد كه بسيار تشخّص دارد و خيلى هم وجيه است و ساعتى در تالار آسوده شده ، خوابيدم و چاشت آوردند . در حقيقت چاشت خوبى بود ؛ گونه گونه خورشتها « 2 » طبخ كرده بودند ، قدرى با حاجى تناول نموديم . اما همان دلاك كه همراه من [ بود ] ، همين‌كه ما را در سر اين طالار نشانده است ، ديگر هيچ به نزد من نمىآيد كه در نزد زوجهء حاجى نشسته است ، حرفهايى بيخ‌گوشى با زن حاجى مىزند ، به طرف من ملاحظه « 3 » مىكنند مىخندند . من در تفكر افتاد [ م ] آيا ايشان براى من چه عيب پيدا كرده ، به طرف من ملاحظه كرده خنده مىزنند « 4 » ؟ لهذا من در اين باب قدرى آشفته‌خاطر مىبودم ، اما هيچ خم به بازى نمىداديم و طعام را خورديم و همان دختره « 5 » آمد مجمعه را برداشت ؛ يك دفعه به چشمهاى من

--> ( 1 ) . در نسخه « دوخترى » . ( 2 ) . در نسخه « خروشها » . ( 3 ) . « ملاحظه » دوبار تكرار شده است . ( 4 ) . در نسخه « مىزند » . ( 5 ) . در نسخه « دوختره » .