ميرزا احمد ميرزا خداوردى

156

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

ولايت اردبيل به طرف شهر اردبيل مىرفتيم و ديدم يك نفر سواره مكمّل يراق به اسب كلوه سوار شده ، از كمين مىآيد . پدرم گفت : اگر ماها جان خودمان را از دست اين سواره به دربياوريم ، خيلى هنر است و همان سواره نزديك رسيد ، از اسب خود پايين شده ، گريه‌كنان آمد خود را به پاى پدرم افكند گفت : گردن من بشكند ! اين چه حالت است شما افتاده‌ايد ؟ و بعد تكلّف كرد به پدرم [ و گفت : ] شما مهمان ما هستيد ، برويم و بالاتّفاق او قدرى راه رفتيم ، ديديم يك دهى معين شد كه اسم همان ده يزنه‌وند « 1 » مىگفتند . خلاصه ماها را برد به خانهء خود . ديديم يك كرسى خوب و تميز معين دارد ، ماها را در اين كرسى نشاند و ماها يك طرف گرسنگى و يك طرف هم پابرهنگى ؛ همان ساعت خوابيديم . بعد از لمحه « 2 » همان مرد ماها را بيدار مىكند ، گفت : حالا برخيزيد ناهار بخوريد . ديدم سر آن كرسى « 3 » را با خوراك الوان كرده است . پدرم به او گفت : در حقيقت من تو را نمىشناسم و خوراك شما را تناول نمىكنم تا شما خود را بر من آشكار كرده باشى . آن مرد تقرير كرد كه من همان آدمم در وقت سلطنت مير حسن خان در طالش ، شما هم وزير كل اختيار او بوديد و جهانگير ميرزا ، حاكم اردبيل ، قشون خود را جمع كرده ، من هم در قشون او مىبودم . آمد مير حسن خان را با قشون او برداشت كه برد ساليان را به حيطهء تصرف خود درآورد و از قضا تفنگ من واگشت گلوله‌اش به يك نفر آدم مير حسن خان خورد و او تلف شد . همان ساعت حسب الحكم جهانگير ميرزا من را گرفتند در عوض من خونى به مير حسن خان دادند كه او ما را تلف نمايد . در آن وقت شما وزير كل مير حسن خان بوديد . من از دست فراشان فرار كرده آمديم به منزل شما دخيل شدم و چقدر مير حسن خان تهديد « 4 » كرد به شما او را بدهيد و به آدمهاى اين خونى ؛ شما نداديد . به قرار چهار ماه من را در منزل خود نگه‌دارى كرديد ، در ميان ماها سازش داديد ، ما را از آن ورطه نجات داديد و اسب و يراق اسباب ما به ما رد نموده ، روانهء خانه‌ام كرديد . از آن مدت تا حال از خداى خود استدعا مىكردم اتفاقى افتاده باشد ، در عوض آن خوبى

--> ( 1 ) . جايش مشخص نشد . ( 2 ) . در نسخه « لمعه » . ( 3 ) . در نسخه « كورسى » . ( 4 ) . در نسخه « تحديد » .