ميرزا احمد ميرزا خداوردى
155
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
نمين ، خدمت مير كاظم خان مىكرد به « 1 » سر ماها پريدند . اظهار كرد كه مير كاظم خان مرا فرستاده است شماها را لخت نمايم ، دوباره شماها را بالبسته به اروس بدهيم ، لهذا شيون [ و ] واويلاى ماها به آسمان بلند شد ، آنچه مال و اغنام و اجناس و رخت تازه داشتيم « 2 » ، همگى را از ماها گرفت . ارادهاش اين بود صبح ماها را به اروس بدهد . اما يك نفر سيّد والاتبار در قريهء نمين و در خدمت مير كاظم خان مىبود و از مرحله آگاه شده بود و مير كاظم خان را مذمّت كلى كرده كه اين چه حركت است كه شما مىكنى ؟ آن فقيرها با پدرت سينهء خودشان را هدف « 3 » گلوله كردهاند و پدرت تاب نياورده و از طالش بيرون رفته و اينها را مرخص كرده است . اين فقيران پناه به تو آوردهاند ، شما هم به آنها اينطور رفتار مىكنى ؟ و براى شما بسيار عيب [ است ] و اين شماتت براى تو و براى اولاد تو تا انقراض « 4 » عالم خواهد ماند . پس تو اين كار را موقوفدار ! بعد مير كاظم خان فورا يك سواره فرستاده بود ، آمد گفت به ابراهيم بيگ [ كه ] ايشان [ را ] اسير مكنيد . ديگر دست بسته به طرف اروس روانه ننماييد « 5 » و بر ايشان قدغن شديد كرد : چنان از سرحد حدودات ، گيج [ و ] گم بشوند ، احدى از ايشان به ما خبر ندهد . اگر احدى از آنها در ولايت من سكنا نمايد ، مىآورم گردنش را خواهم زد . خلاصه صبح هريك كوج به طرفى عازم گرديد و از آنجمله پدرم كوج خودشان را برداشت رو به طرف اردبيل شتافت . هرچند ابراهيم بيگ مزبور ملعون ماها را عريان كرد و در ما چيزى باقى نگذاشت ، خدا به او لعنت بكند ، چطورى كه به لعنت خدا و اصل گشت و حال اسم و آثارش نامعلوم است . بارى براى ماها چيزى نمانده بود ، مگر چند نفر نوكرى [ كه ] همراه خود داشتيم . از آن جمله : لله جعفر بوطهسرى و محمد حسن نام موغانى و آقا محمد على نام عراقى و اسلام نام ارجوانى و دولت نام خيلى . اينها همراه ماها بودند و عيال ماها همگى سربرهنه و پياده بودند . در صحراى
--> ( 1 ) . در نسخه « بى » . ( 2 ) . در نسخه « داشتم » . ( 3 ) . در نسخه « حذف » . ( 4 ) . در نسخه « اينقراض » . ( 5 ) . در نسخه « نمايد » .