ميرزا احمد ميرزا خداوردى
144
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
و من شادىكنان فرار كردم رفتيم به خانهء خودم و پدرم را از اين مرحله خبردار نموديم . پدرم شادى كلى كرد و شكر خدا بجا آورده ، فورا من را همراه خود برداشت ، خود را در طرفة العينى به خدمت مير حسن خان رسانيد و زيارت كرد و شكر ثناى الهى بجا آورد و مير حسن خان به پدرم آنچه لازمهء التفات و مرحمت مىبود به ظهور رسانيد . و على التعاقب ماها ، محمد حسن ، نوكر پدرم ، خود را رسانيد و مير حسن خان همان ساعت يك قبضه تفنگ خوب به محمد حسن نام داد و همان شب در آنجا مير حسن خان توقف [ نمود ] . على الصباح عازم قريهء آستارا گرديد و تفنگچيان قراياى مزبوره جمع كرده ، همراه خود برداشته برد . و در آن اوان ، صفر على خان در خانه نبود ، به كرگانرود رفته بود و مير نقى بيگ حسب الفرمودهء خان ، كوج صفر على خان را لخت و برهنه كرده ، روانهء طرف كرگانرود گرديد و مير حسن خان آنچه كوج غريبهء طالش و كوج نوكرها در ميان قراياى مسطوره مىبودند ، مقرر فرمود همگى عازم قريهء آستارا بشوند و از آن جمله ، پدرم ، ميرزا خداويردى ، در خدمت خان والاتبار رفت . ما هم چند نفر نوكر در خانه داشتيم ، به اعانت آنها كوج خودمان را برداشته وارد آستارا [ شديم ] و در سنور قزلباشيّه و در خانهء كربلايى قربانعلى بيگ ساكن شده ، توقف نموديم . و مير حسن خان با جمعيت قليل خود عنان كشيده عازم شد و در قريهء كوسهلر و سفيدار « 1 » محل اقامت انداخت و جميع طالش به سر او در آنجا جمع گشتند و مير عبداله بيگ پسر خود را بالاتّفاق مير هاشم بيگ به صوب موغان ، يعنى به محال دشتوند روانه فرمود و كلبعلى بگ دريغى ، پسر فتحى بيگ ، با چند نفر تفنگچيان دريغى خونآشام . چطورى كه كربلايى كاظم جلال اغلى من قريهء بزىچال « 2 » در رشادت مشهور و [ در ] دروغ و كذب گفتن [ هم ] يد كامل دارد ، اگر بگويد ماست سفيد است ، يقين بدان دروغ است . خلاصه كلبعلى بيگ وارد حضور گرديد و هر روز از طرف پدرم آدم مىآمد براى ماها گونه گونه سوغات « 3 » مىآورند ، گويا براى ماها چنان مشاهده مىشد [ كه ] امروز به دنيا آمدهايم .
--> ( 1 ) . روستايى در اطراف لنكران . ( 2 ) . روستايى از توابع لنكران . ( 3 ) . در نسخه « سوقاتها » .