ميرزا احمد ميرزا خداوردى
143
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
مير حسن خان هم بر ايشان وعده مىداد [ كه ] انشاءاللّه در وقت بهار از اين قلعه فرار كرده ، به طالش مىرويم . از آن جمله يك نفرى بود در ميان جماعت و سوار قروه ، در رشادت مشهور بود . با حق ويردى بيگ صيغهء اخوت « 1 » خوانده بود و استماع نمود براى مير حسن خان چنين امرى واقع گشته و برادرم حق ويردى بگ در خلخال در خدمت خان محبوس است كه اسم همان دلاور قروه ، ميرزا بابا بيگ بود و غيرت او ، اين معنى را قبول نكرده ، با چند نفر جاهلان از اقوام « 2 » خود مكمّل يراق رفت در خلخال به نوكرهاى مير حسن خان پيوست . از قرار تقرير ، مورچه در رفتن اين قلعه معطّل و سرگردان مىبود ، اما همان ميرزا بابا بيگ ، ولد قروه ، از حصار اين قلعه ، شب راه يافته خود را به خدمت مير حسن خان رسانيده ، با يكديگر بنا و مصلحت مىكردند . پاسى به صبح مانده ، خود را به منزل خود مىرسانيد . هيچكس از اين مرحله خبردار نمىگشت . تا وقتى كه يك ماه به بهار مانده ، مير حسن خان با جمعيت فرار كرده ، چونكه در آن اوقات « 3 » از طرف نايب السلطنه ، صفر على خان خلج به حكومت قراياى مسطوره كه عبارت از چلهوند و لوندهويل و آستارا و همچنين همگى كرگانرود و اسالم مأمور بود و كوج خود را آورده بود در خانههاى مير هاشم بيگ و مير نقى بيگ منزل ساخته و در همسايگى ما بودند . يك دختره « 4 » و دو نفر پسر داشت ، درس مىخواندند و اين مخلص ، مدرّسى ايشان مىكرد و مكتبخانه را در بيرون سراى مير هاشم بيگ تعيين كرده بودند . روزى هوا بسيار بارش و سردى كلى داشت . من هم به درس دادن مشغول مىبوديم . ديديم هفت هشت نفر سواره آمد ، از آن جمله مير نقى بيگ كه ما را ديد ، به خنده درآمد پرسيد : راه همين حصار در كدام طرف معين كردهاند ؟ من هم راه را نشان دادم كه [ ار ] من پرسيد كه ميرزا كجاست ؟ گفتيم : در خانه است . گفت : برو به ميرزا خبر بده خان آمده در آنطرف رودخانهء چلهوند در خانهء كدخدا اروج منزل كرده است ، البته الف البته پدرت برود به خدمت مير حسن خان .
--> ( 1 ) . در نسخه « اوخوت » . ( 2 ) . در نسخه « اقوامهاى » . ( 3 ) . در نسخه « اوقاتها » . ( 4 ) . در نسخه « دوختره » .