ميرزا احمد ميرزا خداوردى

111

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

شكست يافت ، رو به هزيمت نمود . به قرار دو فرسخ راه به عقب رفت در آنجا ماند و روسيهء ضالّه ديد در صدمهء اول ، قزلباشيه شكست شد ، فرار كردند ، شيرگير شد . به قرار پنجاه توپ به طرف قشون مير حسن خان و تعقيب جهانگير ميرزا انداختند و مير حسن خان به قرار يك وجب راه ، پاى خود را از ميدان نكشيده و در آنجاها نهرهاى آبى كه بجارهاى يايلم از آن نهرها آب مىخورند و مير حسن خان به ميان آن نهرها فرود آمد ، معه قشون خود و منزل گرفتند . روسيه هى توپ انداخت ، تا اينكه غروب گشت ، ميدان آرامى يافت . وقتى كه ديديم يك نفر جهانگير ميرزا فرستاده است [ مىگويد : ] به خاطر خدا ، مير حسن خان همين ساعت خود را به من برساند ، دل من مىتركد ! پدرم تقرير كرد : مير حسن خان خودش با دو نفر سواره ، سوار اسب شده كه من هم در ركاب او رفتم تا كه به حوالى چادر جهانگير ميرزا رسيديم ، ديديم جهانگير ميرزا پابرهنه دوان دوان به پيش مىآيد . وقتى كه به مير حسن خان رسيد ، بال خود را به گردن مير حسن خان انداخت و گفت : مير حسن خان ! اين چه غلط بود من كردم ؟ ! ارادهء اين مطلب نموديم . كاشكى هيچ [ وقت ] از اردبيل نيامده بوديم . رسواى دو عالم نمىشديم . حالا از شما توقع داريم شما هم امشب قشون خود را برداشته ، بيا برگرديم . اگر تمام قشون ايران بيايد ، اين ساليان تصرف نمىتواند كرد و مىترسم امشب روسيه شبيخون بزند ، ماها را مقتول كند . مير حسن خان به تبسّم آمد و گفت : شاهزاده ! زياده خوف مكن و هيچ مترس ! در اينجا ساكت شو ! من فردا ساليان را در مدت دو ساعت براى شما مىگيرم . خلاصه مير حسن خان به هزار تسلّى او را ساكت كرد ، مراجعت قشون خود نمود . همين كه به قشون خود رسيد ، عاليجاه جعفر بيگ شاهسون كه اعاظم سركردگان او بود ، او را صدا زد ، نزد خود طلبيد [ و ] به او فرمود : فردا صبح با دو هزار سوارهء سفيدشتى و در آن طرف خول ، مىخواهم در مقابل روسيه بايد مشغول جدال شده باشيد . وقتى كه آفتاب طلوع نكرده شده ، آن قدر شما ميدان را گرم كرده ، تا اينكه من نماز خودم را بخوانم . مترس ! من خودم را به شازده مىرسانم . عاليجاه جعفر بيگ مزبور دست قبول بر ديده گذاشته و گفت : چشم و عرض كرد : فدايت شوم ! يك توقع ، خان از شما داريم : شما هيچ زحمت مكشيد ! همين كه در اين طرف مانده تماشا