محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
522
آثار عجم ( فارسى )
گر ز مهرم مىنوازى بندهء خدمتگذارم * ور به تيغم مىكشى ، تيغ تو را منّت پذيرم مدّعى گويد كه « فرصت » پاى بيرون نه ز كويش * پاى رفتن از كجا آرم كه در بندش اسيرم « 1 » ؟ در خراب آباد گيتى ، هست چندى خانهام * آرى ، آرى گنجم و مخفى در اين ويرانهام طاير قدس آشيانم ، نيستم زين خاكدان * چند روزى بستهء دام از براى دانهام گوهرى پاكم در اين كاشانهء خاكى نهاد * گرد بر خاطر بود تا كى از اين كاشانهام در كمند عشق بودن گرچه شرط عقل نيست * گر من از اين بند پا بيرون نهم ديوانهام [ 324 f ] شمع روى شعله خويى ، آتشم گرزد به جان * كى بود پروا ، نه آخر كمتر از پروانهام دانهء خالى چنانم رشتهء تقوى گسيخت * كز كف طاعت رها شد سبحهء صد دانهام خانمانم گر به ملك عافيت گردد خراب * بر سر كوى بلا ، معمور بادا خانهام ساقيا گر خم تهى گردد ز مى ، گو باك نيست * تا شود خالى دل از غم ، پرنما پيمانهام گفتى از خود بگذرد « فرصت » ، چو با ما آشناست * با تو آرى آشنا وز خويشتن بيگانهام « 2 »
--> ( 1 ) . رباعى از حقير مؤلف : من مى صنما ز جام اجوف خواهم * وان زلف لفيفت همه بر كف خواهم دوشينه مى صحيح ياقوت مثال * ناقص دادى اكنون مضاعف خواهم ( 2 ) . رباعى از فقير مؤلف : امروز به گرمابه دمى كردم رو * ديدم كه نشسته دلبرى غاليهمو ماليده به سيمين بدن خود صابون * چون شاخ گلى كه برف ، باريده بر او ايضا -