محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
523
آثار عجم ( فارسى )
سجدهء روى تو چون زلف تو شد آئينم * همچو هندو شده خورشيدپرستى دينم نكنم از سخن تلخ تو ، ابروى تُرُش * زانكه شورى است به سر ز آن دهن شيرينم در خلاصّى من از عشق تو خلقى به دعا * متفّق گشته و غافل كه بود نفرينم روزى آورده عرق روى تو ديدم زانرو * نگران شب ، همه شب ، سوى مه و پروينم سر به بالين نهم اى كاش شبى تا كه مگر * خواب بينم كه نهى پا به سر بالينم چشم مخمور ترا بيند اگر نرگس مست * سر به زير افكند از شرم كه من مسكينم بر لب لعل روانبخش تو آن خال سياه * همچو داغى است كه باشد به دل خونينم مشكسان خون دلم سوخته از آتش عشق * كرده آفاق معطّر نفَس مشكينم گفته بودى كه چه دين دارد و آئين « فرصت » ؟ * مهر روى تو بود ، دين و وفا ، آئينم « 1 » زلف چون دوش رها تا به سر دوش مكن * اى مه ، امروز پريشانترم از دوش مكن اى سر زلف سيه ، ديگرم آشفته مساز * اين همه با مه من دست در آغوش مكن
--> - اى پيرهن اى رشك حرير و ديباه * اى دست هوس ز آستينت كوتاه بر اطلس چرخ دامن افشان و بناز * كز چاك گريبان تو سر برزده ماه ( 1 ) . رباعى از فقير مؤلف : عمرم ز فراق عهد ماضى ، شده طى * ديگر چكنم به هجر مستقبل وى امرش به وفا كنم ، كند نفى ز خود * نهيش ز جفا كنم ، كند جحد كه كى