محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

516

آثار عجم ( فارسى )

خود بخوان تا آن را ارمغان به كرمان برم . عرض كردم : اين ، زيره به كرمان بردن است . تبسّمى نمود ؛ باز اصرار فرمود . امتثالا لامره ، اين غزل را عرضه داشتم و برخاستم : ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم * پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم زآن باده كه در روز ازل قسمت ما شد * پيداست كه تا شام ابد ، سرخوش و مستيم [ 320 f ] آواز الست آمد و گفتيم بلى را * ز آن گفته ، بلاكش همه از روز الستيم دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام * امروز به يك جام ، دو صد توبه شكستيم يكباره ز هر سلسله پيوند بريديم * دل تا كه به زنجير سر زلف تو بستيم بگذشته ز سر ، پا به ره عشق نهاديم * برخاسته از جان ، به غم يار نشستيم در دست سررشتهء تجريد گرفتيم * خود سلسلهء عالم تقليد گسستيم بر نقطهء وحدت ، سر تسليم نهاديم * وز دايرهء كثرت موهوم برستيم بر ما به حقارت منگر ز آنكه چو « فرصت » * در رتبه بلنديم اگر از همه پستيم [ بالجمله ] ، على الطّلوع ، از دوان بيرون آمدم ، به جهت كازرون ؛ بعون اللّه تعالى .