محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
443
آثار عجم ( فارسى )
دو ولد سعادتمند به عرصهء وجود آمده ، موجودند : [ يكى ] ، بيگلربيگى « 1 » مملكت فارس ، حبيب اللّه خان ( 25 ) ؛ از آنجا كه منصب مذكور ، منصوص در خانوادهء آنهاست ، لهذا مخصوص به مشار اليه است ؛ [ ديگرى ] ، ميرزا محمّد على خان ( 26 ) - كه منصب سرتيپى دارد - اگرچه جوان و به سن ، صغير است ، ولى كاردان و به عقل ، پير است اللّهم احفطهم بمحمّد و آله الطّاهرين المعصومين ( ع ) . [ 278 f ] الغرض از كاروانسراى ميان كتل حركت نمودم ، از براى كازرون . و اين راه ، فى الجمله از چهار فرسنگ و نيم متجاوز است ؛ و در اين طريق نيز ، اسباب زحمت و مشقّت ، پيش پا افتادهء مردم است . صعوبات اين راه از اين قرار است : از كاروانسراى مذكور كه بخواهند بگذرند نخستين ، بايد باقيماندهء كتل را طى نمود ؛ زيرا كه ما گفتيم اين كاروانسرا ، در ميان كتل منصف « 2 » واقع شده ، ولى به خلاف آن طرف كتل - كه تمام سربالا بود - اين طرف همه سرازير است ؛ مسالكش در شعبهاى تنگ و مشاعبش « 3 » ، معوّجّه « 4 » و پر از سنگ . چون از آن مسالك گذشتند ، به دشتى پرمهالك ، مسمّى به دشت برم « 5 » مىرسند : مهالك « 6 » لم يصحب بها الذّئب نفسه * و لا حملت فيها الغراب قوادمه پس از قطع اين مرحله ، كتلى ديگر در پيش مىآيد ( مشهور به كتل دختر ) ( 28 ) ؛ اين هم ، راه صعبى است و به حدّى سرازير است كه شخص با اسب نمىتواند عبور نمايد ؛ جز آنكه پياده گردد ؛ و چندان اعوجاج در معابر آن است كه باد ، به سرگشتگى از آن مىگذرد . لمؤلّفه : اگر آنجا گذرد باد بزين « 7 » * گم كند راه و شود خاكنشين . دو فرسنگ به كازرون مانده ، پلى است مسمّى به پل آبگينه . اين پل نيز از بناهاى حاجى مشير الملك است و در حوالى آن ، بيشهمانند و نيزارى است كه منتهى مىشود
--> ( 1 ) . بيگلر به كسر اوّل ، به تركى امير و بزرگ را گويند . ( 2 ) . منصف : بر وزن مقعد ؛ نيمه راه است . ( 3 ) . مشاعب : جمع مشعب ، به فتح ميم است كه به معنى راه باشد . ( 4 ) . معوجّه : به ضمّ ميم و سكون عين مهمله و واو مفتوحه ، جيم مشدّده ؛ كج و ناراست . ( 5 ) . برم به فتح اول و سكون ثانى است . ( 6 ) . مهالك [ الخ ] ؛ يعنى آن جاهاى هلاك است كه يارى نمىكند در آن جاها ، گرگ را نفس آن ؛ يعنى نمىتواند برود و حمل نمىكند در آن مهالك ، كلاغ را ، پرهاى آن ؛ يعنى نمىتواند پرواز كند . و قوادم جمع قادمه است و آن پر بزرگ از مرغ است . ( 7 ) . بزين : به فتح اوّل به معنى وزنده است .