محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

مقدمهء مصحح 41

آثار عجم ( فارسى )

و در جايى ديگر مىسرايد : در فن صورتگرى خوردم به يك عمر از جگر خون * آوخ از اين فن كه دارم زان دلى پيوسته خونين نيست كس در فارس تا بشناسد از گوهر شبه را * يا نمايد فرق ، زرناب را از جسم زرين هر كه زحمت برد در كارى رسيد آخر به راحت * چون به سر آورد بيدق ، عرصه را ، گرديد فرزين بر خلاف من كه بعد از رنجها ، لعّاب گردون * مهره‌سان در اين مششدر طاسم افگنده است غمگين « 1 » در يكى از منشآتش ، فرصت از دست هنرهاى خويش فرياد برمىدارد و مىنويسد : « . . . مدار معيشتم از رهگذارى است كه نانش از لخت جگر است و آبش از اشك بصر . نقّاش كارخانهء عالم و مصوّر بنى آدم از صنايع ، صورتگرم آموخت و خامه‌ام را ساحرى ؛ اگر چه بلند مقدار ، ولى كارى است بس دشوار با وجود اينكه به وسيلهء اين حرفت ، مرجع حكّام و اركانم . . . نه مرا سودى از ايشان است و نه يك دينار مستمرى از ديوان . . . « 2 » » و در موارد ديگر نيز از صورتگرى خود سخن مىراند : پى كشيدن تمثال روى او بر دست * گرفت فرصت دلخسته ، خامه و دفتر چو خواست نقش كند روى آتشينش را * ز خامه دود برآمد ، بزد به صفحه شرر « 3 » و خود را مىستايد :

--> ( 1 ) . ديوان فرصت ، ص 356 . ( 2 ) . آثار عجم ، ص 596 . ( 3 ) . ديوان فرصت ، ص 204 .