محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

مقدمهء مصحح 37

آثار عجم ( فارسى )

نىنى لبش شد قوت جان شنجرف كو همرنگ آن * ياقوت بايد كرد حل ، كان قوت جانش را كشم كلكى چو مو گر باشدم ، نىنى ز مو باريكتر * با ديدهء باريك‌بين ، موى ميانش را كشم گفتم به آن موى ميان خود با سرينش چون كنى * گفتا كه در همسايگى ، بار گرانش را كشم كلك تو « فرصت » مىشود هرگز كه گردد عنبرين * آرى چو نقش طرهء عنبر فشانش را كشم « 1 » و در همين زمينه ، غزلى ديگر دارد كه در واقع آرزوى تصويرگرى چهرهء معشوق را برآورده ساخته است و از غزلهاى خوب فرصت است : تمثال دو زلف و رخ آن يار كشيدم * يك روز و دو شب زحمت اين كار كشيدم اول شدم آشفته ز نقش سر زلفش * آخر به پريشانى بسيار كشيدم آغوش و كنارم همه شد غيرت تاتار * تا ، تارى از آن طرّهء طراّر كشيدم در تيرگى زلف كشيدم رخش از مهر * گفتى كه مهى را به شب تار كشيدم نقش خد نارسته هنوزش خط مشكين * گويى دو طبق گل ، همه بىخار كشيدم انديشه نمودم كه كشم ابروى آن شوخ * انديشه چو كج بود ، كمان‌وار كشيدم

--> ( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 225 .