محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

335

آثار عجم ( فارسى )

در معرفت ذاتش باشد به تحيّر عقل * چونانكه بود حيران در معرفت داور جبريل امين ز آن رو ، شد پيك امين حق * كو گشت ز جان و دل ، بر درگه او چاكر گويند شب معراج بنهاد به گردون پاى * ز آنم عجبى باشد با اينكه كنم باور گويم ز گران حلمش با آن همه سنگينى * نشكست چرا در هم ، پشت فلك و محور « 1 » از حكم متين اوست اين گردش نه افلاك * وز نور جبين اوست اين تابش هفت اختر از آتش قهر او ، يك شعله بود دوزخ * وز چشمهء مهر او ، يك رشحه بود كوثر جسمش چو يكى قلب است ، عالم همه چون قالب * شخصش چو يكى روح است ، گيتى همه چون پيكر حكمش همه جا جارى مانند روان در تن * امرش همه ره سارى ، چونانكه صبا در بر از خشم تواند كرد صورت ز هيولى « 2 » دور * و ز قهر اگر خواهد ، گيرد عرض « 3 » از جوهر از حكم خدا امرش در آنچه نمايد خير * و ز امر خدا نهيش ز آن فعل كه زايد شر از ظلمت موى اوست ، گر شام بود تيره * و ز پرتو روى اوست ، گر صبح بود انور

--> ( 1 ) . به كسر اوّل ، به معنى تير چرخ است كه چرخ بدان مىگردد و به اصطلاح اهل هيئت ، خطى است موهوم كه يكسر آن به قطب شمالى و سر ديگرش به قطب جنوبى باشد . ( 2 ) . مادهء هر چيز و اصل هر شئى است ؛ به اصطلاح جوهرى است كه محلّ مىباشد صورت جسمى را . ( 3 ) . به فتحتين ، چيزى است كه به نفسه مستقل نباشد بلكه قائم به غير باشد ؛ پس عرض ، قائم به جوهر است و هميشه منفك از آن نيست چنان كه صورت از هيولى .