محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

331

آثار عجم ( فارسى )

خود از اين سياق اشعار بسيار گفته‌ام كه در ديوانم حاضر و موجود است ، بسا كه باز هم خواهم گفت كه لازمهء شاعرى ، افسانه‌گوئى است ، در صورتى كه شاعر ، مجازگو باشد . ثانيا ، عرضه مىدارم به خدايى كه سر رشتهء كائنات به دست اوست ، [ كه ] اشخاصى را ديدم كه سالها دانش آموخته بودند و خرد اندوخته ؛ از علم و فضل ، بهره‌ها داشتند ؛ همچنين مردمانى را [ 192 f ] كه با دستارهاى كبير و رداهاى فاخر و عصاهاى طويل ، در ميان خلق آمد و شد مىكردند ؛ همچنين كسانى را كه اگر هزار سخنان ناهنجار به آنها مىزدند ، سر از پشت پا بر نمىداشتند و تكلم نمىكردند ؛ چون به مجلس شرب حاضر مىشدند ، پس از تجرّعى « 1 » چند ، دستار بر زمين نهاده ، رقص را ساز مىنمودند و عربده‌ها آغاز ؛ به سخنى كه با طبعشان گران بود ، از حال طبيعى بيرون رفته ، هرزه‌ها و سقطها « 2 » مىگفتند ؛ و گاه از روى خوش‌طبعى ، كردارهاى زشت از آنها سر مىزد كه هوشياران مجلس ، از افعال ايشان سر به زير افكنده ، غرق عرق مىشدند ؛ بسا ، پس از انقضاى آن مجلس ، به اوقات ديگر ، شخص شارب در كوچه يا بازار اگر يكى از هوشياران مجلس را مىديد ، از انفعال حركات گذشتهء خويش ، به راهى ديگر رو آورده ، فرار مىنمود . عزيزا ! اگر فرضا شعر ، برهان از براى شرب مسكرات است ، چنان كه به تعريفش سروده‌اند ، به تكذيبش نيز لب گشوده‌اند . اوحدى مراغه‌اى اصفهانى ، در جام جم « 3 » گفته : هوشيارى تو ، نه كه بيهوشى * هوش دارى چو باده كم نوشى مىسرخت نمد فروش كند * بنگ سبزت گليم پوش كند دل سياهى دهند و رخ زردى * بهل اين سرخ و سبز اگر مردى خوردن آب گرم « 4 » و سبزهء خشك * خون بسوزاندت چو نافهء مشك بت‌پرستى ز مىپرستى به * مردن عاقلان ، ز مستى به چند گويى كه باده غم ببرد * دين و دنيا ببين كه هم ببرد در حديث است كه جمع الشّر كلّه فى بيت و جعل مفتاحه الخمر « 5 » ؛ نيز در خبر است : الخمر السرّور و لكنّها مفتاح الشّرور « 6 »

--> تأثير زياده مىشود در آن ، مانند خيالات شعرا . ( 1 ) . از باب تفعّل ، جرعه جرعه خوردن است و غير آن . ( 2 ) . به فتحتين ، مجازا به معنى بد گفتن است . ( 3 ) . نام كتابى است كه مثنوى است از اوحدى ، مرقوم در متن . ( 4 ) . به كاف تازى ، درخت رز است . ( 5 ) . يعنى شرّ و بدى جمع شده است تمامش در خانه‌اى ؛ و قرار داده شده است كليد آن خانه ، خمر و شراب . ( 6 ) . خمر و شراب ، سرور و شادمانى است ؛ لكن آن كليد شرها و بديهاست .