محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

261

آثار عجم ( فارسى )

تواريخ است باشد ، دهان به طعن نگشايند و هرزه‌گويى ننمايند ؛ زيرا كه ما از خود نگفته‌ايم ، بلكه نقل از اشخاصى است كه آنها اخذ از خطوط منقوشه بر احجار نموده‌اند كه در عمارات و آثار قديمه ، موجود است و اشعارى كه جلال الدين سيوطى در آخر كتاب « البهجة المرضيه » گويد ، مقالات ما را چه نيكو مناسب و در خور است ؛ و آن اين است : يا سيّدا طالع هذا الذّى * قاق نظام الدّر و الجوهر « 1 » لا تعد حرفا منه او كلمة * و للخبيّات به اظهر « 2 » و روّض الذّهن اذا مشكل * يبدو و بالانكار لا تبدر « 3 » فليس بالشّائن شين له * فقد اتى المنصف فى اعصر « 4 » شبهه را قوى نموده ، گوئيم : بسا مقالات مورّخين و مترجمين خطوط احجار ، هيچكدام در نفس امر صحّت نداشته و مطابق با واقع نباشد . در امثال عرب آمده است كه : انّ الدّوا هى فى الافاق تهترس « 5 » . تنبيه : در اوّل اين فصل كه مشتمل بر تنبيهاتى چند بود ، مذكور داشتيم كه مطالب مسطوره در آن را پس از مراجعت از سفر مرودشت و غيره ، ملحق به اين كتاب ساختيم . اكنون رجوع مىنمائيم به ذكر آنچه كه در حين مسافرت نگاشته‌ايم ؛ باللّه التّوفيق و عليه التّكلان . ديوار ، سدّه‌ها و پله‌هاى تخت جمشيد : چون نقشهء جلگه و عرصه‌گاه تخت جمشيد نموده آمد ، در مقام تفصيل برآئيم و گوئيم كه ديوار و سدّه‌هاى جلو ، به قدر ده ذرعى ارتفاع دارند - كه مذكور شد - يعنى از آنجا كه در نقشهء آينده [ 158 f ] علامت « ع » است تا « ع » ديگر كه مسقط الحجر است و در اين

--> ( 1 ) . طالع ، فعل امر است از مطالعه و عين آن چنان كه گفته‌اند ، كسره داده مىشود به جهت ضرورت ؛ يعنى اى بزرگ و آقاى من ! تدبّر و تفكر كن در اين كتاب كه برترى دارد رشتهء مرواريد و جواهر را . ( 2 ) . تجاوز مكن و مگذار ، از آن ، حرفى را يا كلمه‌اى را و مطالب پوشيدهء آن را ظاهر بساز . ( 3 ) . روشن و پاكيزه كن ذهن را هر گاه مشكلى ظاهر شود و مبادرت به انكار مكن و منكر مشو . ( 4 ) . پس نيست به سبب عيب‌كننده ، عيبى از براى اين كتاب ؛ پس بتحقيق كه آمده است شخص انصاف دهنده . در زمانها ؛ يعنى اگر كه عيب‌كننده باشد ، انصاف دهنده هم است . ( 5 ) . بدرستى كه بلايا و امرهاى عظيم در عالم ازدحام مىكند و مىكوبد بعض آنها بعضى را . منشاء اين مثل اين است كه مردى ماديانى داشت آبستن و مىگفت خداى من ! اين بچه نمىدانم نر است يا ماده . شخصى به او گفت : شايد نه نر باشد و نه ماده . گفت : چنين متصور نيست . تا زمانى كه ماديان زاييد و بچه‌اى آورد ، مختلفة الخلقه كه نه نرى آن معلوم بود و نه مادگى آن . پس گفت : ان الدواهى . . .