محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
31
آثار عجم ( فارسى )
استدعا نمود كه فلانى در خدمت شما باشد و شما هادى طريق او بشويد . در كمال تغيّر و طمطراق فرمود : مرا با مردم عوام چه كار ؟ او با من هم مسلك نيست . اين را گفت و اسب تاخت و رفت . علّت تعرض آن ، اين بود كه فقير لباس مخفّف دربر داشتم و كلاهى از نمد به جهت استراحت در سفر بر سر . گمان كرد كه پيلهورم يا بذرگر « 1 » . بارى فقير رو به خفر نهادم . مقدار چهار فرسنگ راه بريده ، به دهى رسيدم كه آن را « كراده » « 2 » مىگفتند و اين ده چون كنار جلگهء خفر واقع است ، گمانم اين است كه نامش « كنارده » بوده ؛ به كثرت استعمال ، « كراده » شده [ است ] . غرض ، مجموع فراسخ از كوار تا خفر 9 است ؛ از شيراز تا كوار نيز 9 فرسنگ است - كه مذكور شد - پس فراسخ از شيراز تا به خفر 18 فرسنگ خواهد بود . و قبر جاماسپ حكيم ، محاذى ده مذكور است كه كراده باشد به مقدار ميلى فاصله ؛ و آن بقعهاى است بر بالاى كوهى كه آن كوه ، تقريبا مقدار 20 ذرع ارتفاع دارد و آن بقعه مربّع « 3 » است ؛ هر يك از اضلاع « 4 » آن 5 ذرع و يك چاريك [ 4 / 1 ] است و ارتفاع آن 6 ذرع و سمت [ 19 f ] جنوب شرقى آن بقعه خراب است و بر بالاى آن ، سابقا گنبدى هشت ترك بوده كه از قرائن معلوم مىشود ولى الحال نابود است و در سمت شمال غربى آن بقعه از مسقط الحجرش « 5 » تا دامنهء كوه ، آثار راه وسيعى است و در دو طرف آن راه ، ديوار است كه از اين راه به پاى بقعه آمد و شد مىنمودهاند و اين بقعه تمام از سنگ و گچ ساخته شده ؛ سنگهاى آن ، همه تراشيده و صاف و هموار است ؛ هر سنگى يك ذرع و نيم ذرع و كمتر و بيشتر ، عرضا و طولا به كار برده شده و ابدا در هيچ طرف از آن بقعه ،
--> ( 1 ) . بذر به معنى حبّه است و فرق ميان بذر ( به ذال ) و بزر ( به زاء ) اين است كه حبوب مثل گندم و جو را به ذال نويسند و حبوب بقول و رياحين را به زاء . ( 2 ) . به كسر كاف ، تازى مستعمل است . [ در فارسنامهء ناصرى ، ج 2 ، امير كبير ، ص 1302 : كراده فرسخى ميانهء جنوب و مشرق شهر خفر است . ] ( 3 ) . به تشديد حرف سيّم بر وزن معظّم ، جسمى است كه هر يك از اضلاع آن مساوى باشد يعنى عرض و طول آن برابر بود . ( 4 ) . به فتح همزه ، جمع ضلع به كسر حرف اول است به معنى استخوان پهلوست و به اصطلاح اهل هندسه ، هر طرف از جسم را ضلع گويند . ( 5 ) . محل افتادن سنگ است . به اصطلاح ، بيخ ديوار يا موضعى است كه چون سنگى از سر آن افتد ، بدانجا رسد .