عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

426

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

نيستند ، دنيا طالب آنان است . چون قلب ، زير و زبر شده‌اند و چون جان ، سر از پا نمىشناسند . شاداب‌تر از گل و آزاده‌تر از سروند . لباس آنان شعاع آفتاب است . ميان امواج خون غوطه مىخورند ، ولى دامن آنان پاك و مطهر است . ميان خارند ، ولى چون گل خنده مىزنند . در محبس‌اند و چون شراب درون خم درجوشند و قيدى بر پايشان نيست . جهنم را مىنوشند و سر مىكشند ، بهشت را به خريداران آن مىبخشند . صاحب فرمانند ولى نه دست به خواهش برمىدارند و نه چيزى از كسى مىخواهند . پادشاهان صاحب شوكت را به حبه‌اى نخرند ، به تشويق نيازى ندارند . اگر هزاران تن باشند ، چون يك تن عمل كنند . شهر آنان شهرى پر از سلطان است . هر سرزمينى سلطانى دارد ، ولى آنان جملگى سلطانند . آسمانشان پر از خورشيدها و ماهها و ستاره‌هاست . درحالىكه آسمان بيش از يك ماه و يك خورشيد ندارد . شهر آنان قاضى و حاكم ندارد ، نه شحنه در آن هست و نه محتسب نه از كبر خبر دارند و نه از كين . در برابر هم سجده مىكنند . در شهر آنان فقط يك حاكم وجود دارد كه بر هر دلى فرمان مىراند و درون هر سينه‌اى مىتپد : محبت ، محبت به انسان . مىبينيد ابداعات مولانا از روح بزرگ و بينش متعالى او تراويده است و يافته‌هاى او حقيقتا " اصيل و حقيقتا " بشرى است .