عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

425

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

مانند مىكند كه هيچ‌گاه اذن ورود به اندرون را نمىيابد . مصاحبت با ناشايستگان را به خاريدن سنگ خارا و شستن مرده تشبيه مىكند . آنگاه كه از ضرورت رازدارى سخن مىگويد ، دريا را مثال مىزند كه با دهنى بسته و صورتى اخم‌آلود ، مىگويد كه : مرواريد كجاست ؟ من مرواريدى نديده‌ام . وقتى از رفتن و گذشتن معشوق بحث مىكند ، گويد كه گويى من در لاى دندانهاى او بودم ، مرا با نوك زبان به در آورد و بينداخت . وقتى از فراق سخن به ميان مىآورد ، گويد كه من در دست او چون قرص نانى تازه بودم ، رويى سرخ داشتم ، چون از او دور شدم ، چون نان بيات خرد شدم و بر زمين ريختم . يار را مىخواهد كه بازآيد و او را از روى زمين جمع كند . آنگاه كه از دوست مىخواهد كه شتابان پيش او بيايد ، گويد كه : اگر خارى بر پايت فروخليده ، براى به در آوردن آن درنگ مكن . اگر دارى سرت را مىشويى ، مشوى ، تعلل مكن و بشتاب . هجران را به سفيدى زدن چشم و شوق ديدار را به زمين چشم بر آسمانها دوخته ، مانند مىكند . اختلاف ارباب حقايق هياهوى ميدان الاغ‌فروشان را به ياد او مىآورد كه هركسى سخنى مىگويد و قيل و قال و داد و فرياد بلند است ، ولى هركس مىخواهد الاغ خود را به فروش رساند و همه اين سودا را در سر دارند . كسانى كه حقيقت را دريافته‌اند ، چون دريا خاموشند و كسانى كه از هيچ چيز خبردار نيستند ، چون امواج مىخروشند ولى خروش آنان جز تجلى يك گونه هستى چيز ديگرى نيست . آفتاب ، خفتانى از آتش به تن كرده است و پرتو افشانى مىكند . او نيز در آرزوى آن است كه لباسى آتشين بپوشد و دنيا را منور سازد . گروهى مست بادهء عقلند و گروهى از بىعقلى سرخوشند . از شراب درون يك خمره ، هركس نوعى مستى يافته است . از يك گل خارى جداگانه به پاها خليده است . اما مستى ارباب حقايق ، مستى جداگانه‌اى است . آنان مردانى هستند كه دنيا را ايشان دارند . اگر راه سفر در پيش گرفتند ، ماه و خورشيد بالش آنان است و اگر بر اسب نشستند هفت طبقهء آسمان جولانگاه آنان است . بر سفرهء فلك مىنشينند ، ولى چون خورشيد لقمه‌اى ديگر تناول مىكنند . گاه درون خود را چون آسمان ، از ماه و خورشيد مىانبارند و گاه چون خورشيد ، ابرها را مىبلعند و از قدح ستارگان باده مىنوشند . در راه عشق همديگر از جان دست مىشويند . آنان طالب دنيا