عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

354

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

مولانا يورش مغولان را به سيلاب خروشان و عالم‌گيرى مانند مىكرد كه سرانجام زمين آن را فروخواهدخورد و يا به موجى سربرافراشته و پيشتازى كه بالاخره عقب خواهد نشست و معتقد بود كه به مقابلهء آن نبايد برخاست ، زيراكه در هر دو صورت اين عنصر منسجم به آناطولى و دنياى شرق توالى تازه خواهد بخشيد و دنياى فرسوده با اين عنصر جديد و زنده درهم آميخته ، جان تازه‌اى خواهد يافت . او چنين استنباط كرده بود كه مظالم نخستين مغولان از عصيانهاى اوليه مايه گرفته است و به مرور آرام خواهد گرفت . حتى شايد او با ديدهء عبرت - بين و شايد با خوشنودى تلخ ، انقراض سلطنت‌هاى عجين‌شده با ستم و فرورفته در فساد و نابودى علما و متفكران تباه و گنديدهء متكى بر آن سلطنت‌ها را به تماشا نشسته بود . او با قاطعيت مىدانست و انتظار هم داشت مغولانى كه هيچ‌گونه تكيه‌گاه مدنى ندارند ، دير يا زود ، سرانجام رنگ مدنيت و انقياد خواهند گرفت . مولانا كه پيوسته چهره‌اى خندان و سخنى دلنشين داشت و به خانواده‌اش مهر مىورزيد و دائما در گفته‌هايش لطيفه‌ها . و نكته‌ها نهفته بود و همهء انسانها را هم‌سفر يك طريق و هم قافلهء يك كاروان و هم توشهء يك زاد راه مىديد ، تفرقه و عدم تفاهم موجود بين انسانها را بس عجيب و بىمعنى مىيافت « 1 » . او با محبت عميق و اصيل خويش به مردم ، بزرگانى را كه در خدمت مردم نبودند دوست نداشت . يك روز صاحب فخر الدين ، معين الدين پروانه ، جلال الدين مستوفى ، نور الدين ولد جاجا ، مجد الدين اتابك و گروهى ديگر به زيارت مولانا آمدند . مولانا مدتى دراز با آنان سخن گفت . دوستداران واقعى اجازهء حضور نيافتند . بزرگان محضر مولانا را ترك كردند . مولانا كه گويا دلتنگ شده بود ، گفت : بايد دعا كرد كه بزرگان به مصالح خلق و كارهاى خود مشغول باشند و به اوقات درويشان زحمت ندهند ، تا آن رزق حلال و نور جلال به ياران ما تعلق

--> ( 1 ) اين همه عربده و تندى ناسازى چيست ؟ * نه همه همره و هم قافله و هم‌زادند ؟ ( كليات شمس ، ج 2 : ص 138 )